پارت هفده :

روز‌های دیگر نیز به کافه قنادی می‌رفت و همان همیشگی را سفارش ‌می‌داد.مجدد روبه‌روی بهار می‌نشست و زیر چشمی نگاه‌اش می‌کرد.در یکی از عصر‌های پائیزی ،وقتی پسر بچه گل فروش وارد آنجا شد او را صدا کرد و با چند اسکانس صد هزا تومانی تمام دسته گل‌هایش را که شامل رز،مریم و آفتاب گردان بود خرید.روبه گل‌فروش کرد و گفت
_این گل‌ها رو به خانمی که اونجا هست بده.
پسربچه گل‌ها را به بهار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Rez

    0

    بهارفقط فرار کن. این امیر سام چیکار با بهار داره 🥲

    ۸ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به جمع ما خوش اومدی دوست عزیز✨️🌸امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️

    ۸ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بهار خام امیر نشو نقشه کشیده برات دلم برا بهار میسوزه

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲🥲

    ۱ سال پیش
  • حنانه

    0

    تااینجا جالب بود

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍 به جمع ما خوش اومدی❤️

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😅😅💙

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️