آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت هفده :
روزهای دیگر نیز به کافه قنادی میرفت و همان همیشگی را سفارش میداد.مجدد روبهروی بهار مینشست و زیر چشمی نگاهاش میکرد.در یکی از عصرهای پائیزی ،وقتی پسر بچه گل فروش وارد آنجا شد او را صدا کرد و با چند اسکانس صد هزا تومانی تمام دسته گلهایش را که شامل رز،مریم و آفتاب گردان بود خرید.روبه گلفروش کرد و گفت
_این گلها رو به خانمی که اونجا هست بده.
پسربچه گلها را به بهار
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به جمع ما خوش اومدی دوست عزیز✨️🌸امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️
۶ ماه پیشترنم
0بهار خام امیر نشو نقشه کشیده برات دلم برا بهار میسوزه
۱۱ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
🥲🥲🥲
۱۱ ماه پیشحنانه
0تااینجا جالب بود
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍 به جمع ما خوش اومدی❤️
۳ سال پیشسیتا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😅😅💙
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rez
0بهارفقط فرار کن. این امیر سام چیکار با بهار داره 🥲