لیست کلیه پارتهای رمان زخمه ی خلقان : پارت های 201 تا 220
تعداد کل پارت های منتشر شده : 232
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 201
خالهطلا با باز و بسته کردن پلکهایش به او فهماند که بهتر است به نزدش برود. ماندن را بیفایده دید. به سوی خانه پرواز کرد، اول از همه سمت تراس رفت، نغمهی خوش کبوترها نگاهش را به قفس چوبی آنطرف دیوار معطوف کرد؛ در حصار توریهای ریز فلزی برای خود جستوخیزکنان بال میزدند. ل*بهایش آویزان شدند، ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 202
*** دستش میلرزید، تی را کناری گذاشت و کلافه روی پلههای سالن نشست. با هر دمی که میکشید، بوی نم و انواع شویندهها به ریهاش جاری میشد. پلکهای خشکش را روی هم فشرد. باید به سوده میگفت برایش مواد بیاورد؛ با این وضعیت در میهمانی نمیتوانست سرپا بماند. صدای خشن زنانهای او را از جا پراند، با دیدن ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 203
*** - همکاران، همونطور که خبر دارین سیاست کشور با همسایهها حالت سینوسی داره. ناامنی منطقه بیشتر شده، باید چهارچشمی مراقب جاسوسها باشیم؛ یه غفلت ما کافیه که تروریستها به کشور نفوذ کنن. سرهنگ با لحن جدی و کلام مسلطش تکیه بر صندلی چرم زغالیاش، در رأس میز سخنرانی میکرد. کمی که گذشت یکی از اعض...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 204
جملهی در لفافهاش یاسر را به فکر وا داشت. پس از گذشت لحظاتی امیرعلی با قدمهایی شمرده چرخی دورش زد و بالای ابرویش را خاراند. - فعلاً چیزی نمیگم، به شرط اینکه آمار و اطلاعات اون قاچاقچیها رو بهم بدی. چشمانش را جمع کرد، ندانسته از نقشهاش پرسید: - چی توی سرته؟ دست به انتهای ریش نیمهبلندش کشید...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 205
آن هنگام به این فکر نمیکرد که ترگل چرا در هیرمند و این موقع شب تنها پرسه میزد، فقط امیدوار بود اتفاق بدی برایش نیفتد. وقتی که به بیمارستان رسید، دید که دارند از آمبولانس خارجش میکنند. مثل تیری از کمان رها شده به آنسو شتافت، همراه با برانکارد پلههای عریض و انگشت شمار بیمارستان را طی کرد. با ه...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 206
دیدن سر و ظاهر آشفتهی دختر پیش رویش هیچ شباهتی به ترگلی که چهارماه پیش دیده بود نداشت و باید هم کنجکاو میشد. خونمردگی جزئی پای چشم سمت چپش چنبره زده بود و زخمی به اندازهی نخود بالای لبش قرار داشت که در آن شب تصادف، از فرط دستپاچگی ندیده بود. آبمیوه را به سمتش گرفت که ممانعت کرد و سر عقب کش...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 207
مادامی که با غم و دلخونیهایش دست و پنجه نرم میکرد، یک کلام محبتآمیز کافی بود که شعلهی گرمی بر خزان روحش بتابد. اینکه هنوز در چرخهی زوال زندگی پوسیده نشده بود چه علتی داشت؟ سر بالا آورد، نگاهشان که به هم تلاقی کرد، چیزی در سینهاش لرزید، انگار یخهای قلبش ترکید. به نظر از پاسگاه برمیگشت...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 208
پیرزن چشم و ابرویی برای نیش باز عاطفه چرخاند تا به بذلهگوییاش پایان دهد. مادر یک دختر نوجوان بود و هنوز باید به او میآموخت در مقابل میهمان چطور رفتار کند. چشمان ترگل به اینسو و آنسو پنجه میکشید. تلألو نور از پنجرههای هلالی و رنگی ساطع میشد و تاجهای نباتی مبلمان زرشکی را برق میانداخت. صاح...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 209
دست بر دهانش گرفت تا هقهقش بالا نرود. این تن ویرانه از بس طعم رعبآور پسلرزه را چشیده بود، دیگر نای ادامه دادن نداشت. از آغوشش بیرون آمد و نفسی گرفت. - اونها به ناحق مردن، شما که نمیدونین چه اتفاقی افتاد! حال که دخترک خود میخواست از اتفاقهای رخ داده پردهگشایی کند، بهتر دید پای حرفهایش ب...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 210
آدمها همیشه از تلخیهای صداقت فرار میکنند و ترجیح میدهند با شیرینی دروغها، محیط امن دورشان را حفظ کنند. با چنین وضعیتی دست و پنجه نرم میکرد که نکند وقایع بیشتری برای فهمیدن وجود داشته باشد و او را به ته دره هل دهد! در کشمکش با موریانههای بدخیم ذهنش، تردیدش را کنار گذاشت و سؤالی که ذهنش را د...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 211
دستان ماهبانو روی دامن مخملی پیراهنش لغزید. موسیقیای که پخش میشد، همهمهی جمعیتی که با شور فراوان دست میزدند و غرق در جشن و سرور بودند، مثابهی¹ پشههای مزاحم، درونش را میگزید. اصلاً حواسش به افتادن شالش روی شانههایش نبود. - م... من اومدم... . ادامهی جمله در دهانش نصفه ماند. امیرعلی نگاه به...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 212
تعریفهای امیرعلی میتوانست مهر تأییدی بر شنیدههایش بزند. - تب تند عاشقیشون روز به روز داشت سرد میشد، آخه حسام یه پسر دانشجویی بود که نمیتونست زیاد بدون پول پدرش دووم بیاره، همین باعث شد کارشون به اختلاف بکشه. اینجای حرفش مکث کرد و پلک روی هم گذاشت. - صدف دنبال وسیلهای بود که به بلندپروازی...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 213
*** نالههای دردناک و پشت بندش ضرب و شتم و ناسزا، چون غرشی مهیب دیوارهای نازک پاسگاه را به رعشه میانداخت. رایانه را با کلافگی خاموش کرد و سرش را بین دستانش فشرد. حساسیتش نسبت به شاهرخ داشت تبدیل به نشخوار ذهنی میشد که نمیتوانست آنها را به راحتی گوشهای دور بیندازد. حرکت ممتد پاندول ساعت در گوش...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 214
امیرعلی که برای جلوگیری از تابش مستقیم آفتاب یک دستش را به شکل سایهبان روی پیشانیاش گذاشته بود، با سقلمهای که یاسر به او زد، چشم از کنکاش دور و اطرافش برداشت و به سمت صدا چرخید. مردی خوشقامت با هیکلی ورزشکاری که عضلات برجستهاش از روی لباس قیریرنگش نمایان بود، با قدمهایی بلند و محکم طوری ک...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 215
بوق ممتد موبایل، همانند سوت بلند قطار تنش را به رعشه میانداخت. طوماری از خیالات منفی، کمر همت بسته بود که مغزش را در خود قورت بدهد. یاسر با نگرانی از موتور فاصله گرفت و به سمتش آمد. - دِ میگی چی شده یا نه؟ وقتی جوابی از سویش نشنید، موبایل را از بین انگشتان شل شدهاش قاپید، با دیدن صفحهی خاموشش...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 216
خوشباورانه میاندیشید که یک کلمه امیدوارکننده جلوی به وقوع پیوستن حوادث ناگوار را میگیرد. زن جوان انگار در پاسخ دادن تردید داشت، رگههایی از تأسف در میان دیدگان ریز بادامیاش میغلتید. - توکل به خدا! ما وسیلهایم، ولی تمام تلاشمون رو میکنیم. بهتره زودتر حرفهاتون رو بزنین، وقت تنگه. بعد از دا...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 217
قلبش ریخت. در مورد او داشتند صحبت میکردند؟ لحن خشن و عاصی مرد با قدمهای تند و محکمش که از راهرو میگذشت یکی شد. - خود دانی! فقط بدون که مسئولیتش با توئه. صدای ضعیف عاطفه را شنید که نگران برای بدرقه شوهرش تا دم درب رفت. - حالا کجا میری؟ - قبرستون! بانگ فریادش، شانههای دخترک را پراند. در این مدت...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 218
*** با صدای زنگ ملایم موبایلش از خواب پرید. حسام غرولندکنان پشت به او کرد و سرش را زیر پتو برد. - خفه کن این ماسماسک رو. با نگاه چپچپی دل از تخت کند و همزمان که گوشی را از روی پاتختی برمیداشت، به بیرون از اتاق رفت. - بله؟ خمیازهاش آمد. - سلام مادر! خواب بودی؟ با صدای ستارهخانم، کامل هوشیاری...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 219
در طول روز از بس بوی مرغ به بینیاش میخورد که وقتی هم به خانه برمیگشت اشتهایی برای غذا خوردن نداشت. با آمدن عمو موسی سیل مشتریها به مغازه اوج دوچندانی گرفت. روز از نیمه گذشته بود. ابرهای خاکستری دست و دلبازانه قطرههای ریز باران را به روی شیشهی ترکخوردهی مغازه میکوبیدند. پارههای افتادهی...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 220
بیتوجه به میهمان ناخواندهای که سنگینی نگاهش را روی خودش حس میکرد، سرش را پایین انداخت و با فکری مغشوش راه اتاق را در پیش گرفت. کیفش را پایین کمدی که رنگ قهوهایش در اثر گذر زمان به کهنگی میزد نهاد و پاهای کسلش را سوی دراور هدایت کرد. جلوی آیینه ایستاد و شال مشکیاش را از سر برداشت. عاطفه میگ...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
