زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و سیزده :
***
نالههای دردناک و پشت بندش ضرب و شتم و ناسزا، چون غرشی مهیب دیوارهای نازک پاسگاه را به رعشه میانداخت. رایانه را با کلافگی خاموش کرد و سرش را بین دستانش فشرد. حساسیتش نسبت به شاهرخ داشت تبدیل به نشخوار ذهنی میشد که نمیتوانست آنها را به راحتی گوشهای دور بیندازد. حرکت ممتد پاندول ساعت در گوشش زنگ هشداری مینواخت و به او یادآور میشد که وقت چندانی ندارد و باید آماده شود. جنبید و
لطفا صبر کنید...
