پارت دویست و یک :

خاله‌طلا با باز و بسته کردن پلک‌هایش به او فهماند که بهتر است به نزدش برود. ماندن را بی‌فایده دید. به‌ سوی خانه پرواز کرد‌، اول از همه سمت تراس رفت، نغمه‌‌ی خوش کبوترها نگاهش را به قفس چوبی آن‌طرف دیوار معطوف کرد؛ در حصار توری‌های ریز فلزی برای خود جست‌وخیزکنان بال می‌زدند. ل*ب‌هایش آویزان شدند، در این دو روز ماه‌بانو کارش این بود که دور از جمع با کبوترهای امید خلوت کند و به آن‌ه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    خسته نباشی لیلا جان ممنون که تو این شرایط سخت واسمون پارت میزاری عالی بود خدا قوت عزیزم💞💞💞💞💞💞

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️