زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و یک :
خالهطلا با باز و بسته کردن پلکهایش به او فهماند که بهتر است به نزدش برود. ماندن را بیفایده دید. به سوی خانه پرواز کرد، اول از همه سمت تراس رفت، نغمهی خوش کبوترها نگاهش را به قفس چوبی آنطرف دیوار معطوف کرد؛ در حصار توریهای ریز فلزی برای خود جستوخیزکنان بال میزدند. ل*بهایش آویزان شدند، در این دو روز ماهبانو کارش این بود که دور از جمع با کبوترهای امید خلوت کند و به آنه
لطفا صبر کنید...

فخری
0خسته نباشی لیلا جان ممنون که تو این شرایط سخت واسمون پارت میزاری عالی بود خدا قوت عزیزم💞💞💞💞💞💞