دوست داشتی؟
رمان زخمه خلقان اثر لیلا مرادی

رمان زخمه ی خلقان

  • زبان فارسی
  • 126K 👁
  • 233 ❤️
  • 801 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان درام زخمه ی خلقان

زیر آماج تردیدها، تصمیماتی ممکن است سرنوشت آدم‌ها را به مقهور لایزالی تبعید کند. داستان از دلدادگی ماه‌بانو و پسر همسایه‌شان امیرعلی آغاز می‌گردد. حوادث ناگوار اما چله‌نشین روزهای تیره‌فام و عنادی است. کینه‌‌‌‌‌‌ی کهنه آدمیان تبدیل به دام بزرگی، بر سر راه وصالشان پهن می‌شود و این تازه شروع روایت رنج‌هایی است که اسرار پنهانی زیادی در پس خود دارد، رازهایی زنجیره‌وار که چهره‌های جدیدی را وارد قصه می‌کند. در آخر با برداشتن این نقاب‌ها، چه حقایقی آشکار خواهد شد؟

پارت اول

مقدمه:
در پی سرگشتگی‌های عمر، خاطره‌های کهنه‌ و مبهم را به یاد می‌آورم تا شاید انتظار به پایان رسد. ای معبود زخمی! به راستی ریشه این خوشبختی چه آفتی به پیکره‌اش افتاد که ناگاه به ورطه‌‌ی نابودی رسیدیم؟ این بخیه‌های خاک خورده را باز نکن که عفونتش، چون مجمری سوزان، بینمان شعله افروخته است. هیزم‌های دورش، چه بوی دود آشنایی دارند مگر نه؟!
------------
بوی خوش آرد سوخاری شده را با لذت به مشام کشید. الک آردی را شست و از آشپزخانه خارج شد. این روزها همه‌چیز رنگ و بوی محرمی به خود داشت. پا روی قالی‌های سرخ پررنگ پهن شده‌ی ایوان گذاشت. صدای کشیده شدن کفش‌هایی از آن‌سوی حیاط می‌آمد. مهران در حالی که دیگ‌های بزرگ را از زیرزمین می‌آورد، با صدای زیبا و پرسوز و گداز مداح که از اسپیکر پخش میشد، نغمه‌ی حسین‌جان، حسین‌جان را تکرار می‌کرد. جامه‌ی عزای تنش، زیر زِل آفتاب، عرق‌های بدنش را تشدید می‌کرد که هر چند ثانیه یک‌بار، حوله بر صورت و گردنش می‌کشید. طلعت‌خانم که مشغول شستن مرغ‌ها پای حوض بود، با دیدن دخترکش، دست به کمر گودش گرفت و یاعلی گویان ایستاد.
- تو کجایی ماه‌بانو؟ من رو دست تنها این‌جا ول کردی! فردا صبح قراره کلی مهمون بیاد. بدو، بدو این حیاط رو یه آب و جارو بکش.
اولین چیزی که در صورت مادرش خودنمایی می‌کرد، هلال پفی زیر چشم‌های درخشانش بود که رنگ آبی مایل به سبزش، نشان می‌داد در جوانی تا چه اندازه زیبا بوده‌ است. لبخندی به غرغرهایش زد. در لبه‌ی پاگرد نیم‌دایره شکل بالای پله‌ها، نگاهش به جثه‌ی سر و ته شده‌ی گربه‌ی چاق و سیاهی افتاد که بعد از یک‌بار غذا دادن، بند این خانه شده بود. با چشمان براق سبزش، چاپلوسانه نگاهش می‌کرد. «پیشته‌ای» گفت و ردش کرد تا پی کارش برود. حیوانکی زهره‌اش ترکید و با میوی بلندی، از روی نرده‌ی سفید آهنی پایین پرید. گربه‌ی سیریش! دمپایی‌های ابری بنفشش را پوشید و چند پله‌ی اندک کاشی‌‌کاری شده‌ی هلالی‌شان را طی کرد. فردا صبح این‌جا دیگر جای سوزن انداختن هم نبود‌؛ آخر، شبش شهادت حضرت علی‌اصغر(ع) بود و طبق رسم هر ساله‌‌شان نذری می‌دادند. یک محله بود و سه تا حاجی، حاج‌طاهر که پدرش بود، سالیان سال در این محله زندگی می‌کرد و ارج و قرب بالایی بین مردم داشت. همه روی اسمش قسم می‌خوردند، حتی حاج‌‌مالکی که از همه به قول معروف ریش‌سفید‌تر هم بود پدرش را خیلی قبول داشت و همانند برادر برای هم بودند. به نوبت، هر کدام تا روز عاشورا در خانه‌شان روضه برگزار می‌کردند و بساط دیگ‌های نذری‌شان هم برپا بود. در این بین، از در و همسایه هم برای کمک می‌آمدند.
نزدیک غروب بود که خاله‌نرگس همراه فاطمه و چند تا از زنان همسایه با سلام و صلوات به خانه‌شان آمدند. دستی به انتهای سارافون یاسی‌اش کشید و به پیشوازشان رفت. در میان همهمه، با دیدن فاطمه، ابروهای مرتب دخترانه‌اش را به طرز ساختگی به‌هم نزدیک کرد که پیشانی‌‌اش چین افتاد. جوری که متوجه نشود، بازوی پهن و گوشتی‌اش را گرفت و او را از بین جمعیت بیرون کشید.
- کجا بودی حاج خانوم؟! خوب از زیر کار در می‌ری‌ ها!
فاطمه تا چشمش به او افتاد، شاکی چادر مشکی‌اش را از روی روسری زیبای صورتی‌اش که به طرز لبنانی بسته‌ بود برداشت و همان‌طور که شانه‌اش را می‌مالید، زیر ل*ب وحشی‌ای نثارش کرد.
- از دست تو! این کارها چیه دختر؟!
به قیافه‌ی نقلی‌ و بانمکش ریز خندید که هر زمان حرص می‌خورد، نوک برجسته‌ی چانه‌‌اش بیرون می‌زد. جلوتر از او به سمت خانه رفت‌ و آستین‌های زرشکی بلوزش را بالا داد. سفره یک‌بار مصرف گل‌داری از آستانه‌ی ایوان تا انتها انداخته بودند و چند تپه‌‌ی بلند سبزی هم با فاصله از هم به چشم می‌خورد. باید تا شب همه را پاک می‌کردند. خدا به همسایه‌ها خیر بدهد، اگر نبودند که تا آخر محرم یک کوه سبزی روی دستشان می‌ماند. هر که سرگرم کار خودش بود. در این میان، فاطمه وقتی دید کسی حواسش به آن دو نیست، خودش را به ماه‌بانو نزدیک‌تر کرد و صورتش را جلو برد‌. زیر گوشش آهسته پچ زد:
- چه خبرها خانوم؟
با صدایش پیازچه‌ی تمیز را به درون لگن بزرگ سفیدی که خال‌های درشت زردی داشت انداخت و ابرو بالا داد.
- خبر؟! چه خبری مگه قراره باشه؟
پشت چشمی برایش نازک کرد و چهارزانو نشست.
- خودت رو به اون راه نزن.
تن صدایش را آهسته‌تر کرد و با ذوق ادامه داد:
- یعنی نمی‌دونی پس فردا قراره علی از جنوب بیاد؟!
دهانش باز ماند. آن‌قدر بهت‌زده بود که مثل گذشته‌ها، از این‌که فاطمه بخش دوم اسم امیرعلی را صدا می‌زد حرصش نگرفت؛ برعکس او که همیشه امیرش می‌خواند. حال قرار بود بیاید، پس چرا او خبر نداشت؟ آخرین بار که داشتند با هم صحبت می‌کردند، گفت که شاید خودش را برای روز تاسوعا برساند. با تعجب چاقو را روی پارگی روزنامه رها کرد و به طرف فاطمه سر جنباند.
- تو مطمئنی؟ پس چرا بهم نگفت؟!
فاطمه هم تعجب کرده‌ بود. کمی که فکر کرد، فهمید که شاید برادرش قرار بود غافلگیرش کند. لبش را گزید. وای که همه چیز را خراب کرده‌ بود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان زخمه ی خلقان
  • aram

    0

    سلام نویسنده گلی چراپارت نمیذاری نزدیک ماه شده هامنتظریم

    ۹ ساعت پیش
  • سعادت

    در پارت 2250

    پس أمیر علی مزدوج شد

    ۱ هفته پیش
  • هستی

    در پارت 2251

    ممنون و سپاس بانو خیلی قشنگ بود اگر امکان داره زودتر پارت گذاری کنید که بی صبرانه منتظریم

    ۲ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 2241

    سپاس لیلا جان ممنون از قلم زیبات عالی بود ول ی حیف که دیر به دیر پارت میزاری گلم🌸🩷🌸🩷🌸🩷

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 2251

    عالی بودممنون 🙏👌👏

    ۲ هفته پیش
  • مینو

    در پارت 2230

    سلام عزیزم رمان ات عالیه ممنونم ولی لطفا مرتب پارت بزارید الان 19 روزه پارت نذاشتین تا پارت جدید بزارید قبلی رو یادمون رفته،حیفه این طوری اثر شاهکارتون کم میشه

    ۳ هفته پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    مرسی از نظرات ارزشمندتون کاش وقت داشتم و جداجدا جواب این همه لطف و محبتتون رو می.دادم. راستش دوست عزیزم این مدت هم به علت یه سری مشغولیات و هم به اینترنت متصل نبودم باید زودتر از این پارت می‌ذاشتم که نشد. از اون طرف یکی از رمان‌هام رو داشتم ویرایش می‌زدم خیلی کم می‌تونم مرتب پارت بذارم، شرمنده

    ۲ هفته پیش
  • سعادت

    0

    خانم مرادی عزیز کجایید الان نوزده روز که پارت نگذاشتید

    ۳ هفته پیش
  • مبیناااا

    در پارت 2230

    امثال مادر امیر علی فقط خودشون و برتر می دونن ما همه انسانیم این حرفا دیگه از کجات در میاری

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 2232

    مرسی لیلا جون دست گلت درد نکنه عالی بود خدا قوت کلم قلم زیبات مانا♥️♥️♥️♥️♥️

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 2221

    ممنون از رمان خوبت لیلا جان عالیه خسته نباشی گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 2210

    سپاس لیلا جان خسته نباشید عزیزم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
  • سعادت

    در پارت 2232

    عالی و غافلگیر کننده کاش هر روز پارت بزارید 🌸🌸🌸🌸

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 2232

    عالی بودممنون 😁🙏

    ۱ ماه پیش
  • سعادت

    در پارت 2200

    عالی و زیبا قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 2200

    عالی خسته نباشی نویسنده جونم،❤️🙏💯💋💗

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟