خلاصه رمان درام زخمه ی خلقان
زیر آماج تردیدها، تصمیماتی ممکن است سرنوشت آدمها را به مقهور لایزالی تبعید کند. داستان از دلدادگی ماهبانو و پسر همسایهشان امیرعلی آغاز میگردد. حوادث ناگوار اما چلهنشین روزهای تیرهفام و عنادی است. کینهی کهنه آدمیان تبدیل به دام بزرگی، بر سر راه وصالشان پهن میشود و این تازه شروع روایت رنجهایی است که اسرار پنهانی زیادی در پس خود دارد، رازهایی زنجیرهوار که چهرههای جدیدی را وارد قصه میکند. در آخر با برداشتن این نقابها، چه حقایقی آشکار خواهد شد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 227
چقدر تلخ است که زنی با همهی از خودگذشتگیها و کوتاه آمدنهایش باز هم خودش را مقصر بداند؛ اکثر مردان از این ضعف نهایت استفاده را میبردند که روی شریک زندگیشان تسلط داشته باشند. ماهبانو نمیدانست چرا ناگهان این افکار به سراغش آمدند. حال که امیرعلی پی سرنوشتش رفته بود، دوست نداشت زندگیاش را ا...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 226
به سمت درب رفت و کت ضخیم خاکستریاش را از چوبلباسی آویزان رویش برداشت. در حینی که آرام برمیگشت، جعبهی چوبی را از داخل جیب کتش خارج کرد و درب قلبیشکلش را گشود. برق گوشوارهها لبخند کجی بر لبش نشاند. ماهبانو که در حال آرایش بود، وقتی یک جفت ماه طلایی کنار گوشهایش قرار گرفتند، تکان خفیفی خورد ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 225
در عالم خیال حواسش نبود که دقایقی همانجا خشکش زده و به زوج مقابلش خیره مینگرد، حتی متوجهی سرمای هوا هم نبود. در آنسو، امیرعلی وقتی که میخواست درب سمت راننده را برای خودش باز کند متوجهی سنگینی نگاهی شد. سر برگرداند. صورتش رنگ باخت، نفسش در سینه برای ثانیهای پکید. انتظار دیدنش را نمیکشید. ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 224
این اواخر برق رضایت را در چشمانش میدید؛ نمیخواست لطمهای به زندگیاش وارد شود. ماهبانو که از فرط انتظار و سرما کم مانده بود قندیل ببندد، وقتی درب باز شد و مادر را جلوی رویش دید عاصی و کلافه داخل شد و دستانش را با بخار دهانش گرم کرد. - چرا اینقدر دیر باز کردین؟ یخ زدم! یک نگاه به باریکههای آ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
فخری
در پارت 2271مرسی لیلا جون عالی بود این سه پارت تا اندازه ی جبران این ۲۰ روز کرد ولی نری ۲۰ روز دیگه بیایی زدو به زود پارت بزار گلم.🍀💚🍀💚🍀💚
۶ روز پیشفخری
در پارت 2260ممنون از رمان خوبت لیلا جون عالی بود قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞
۷ روز پیشفخری
در پارت 2250سپاس لیلا جان خدا قوت زود به زود به سر بزن بانو.داشت یادم می رفت داستان چی بود🤎🤎
۷ روز پیشمینو
در پارت 2272عالی بود فقط لطفا مرتب پارت بزارید حداقل هفته ای سه مرتبه وقتی بیست روز یک بار پارت میزارید کل پارت قبلی یادمون رفته
۷ روز پیشهانا
در پارت 1902دلم برا ماه بانو نمیسوزه دلم برا حسام میسوزه هر چند از رو ناچاری ماه بانو این زندگی رو انتخاب کرد ولی هیچ وقت با حسام رفتار محبت آمیزی نداشت
۵ ماه پیشعادله
در پارت 1900خیلی وحشیه.خودش پیشنهاد میده خودشم مث سگ پاچه حسامو میگیره. روانیه
۱ هفته پیشaram
0سلام نویسنده گلی چراپارت نمیذاری نزدیک ماه شده هامنتظریم
۱ هفته پیشسعادت
در پارت 2250پس أمیر علی مزدوج شد
۳ هفته پیشهستی
در پارت 2251ممنون و سپاس بانو خیلی قشنگ بود اگر امکان داره زودتر پارت گذاری کنید که بی صبرانه منتظریم
۳ هفته پیشفخری
در پارت 2241سپاس لیلا جان ممنون از قلم زیبات عالی بود ول ی حیف که دیر به دیر پارت میزاری گلم🌸🩷🌸🩷🌸🩷
۳ هفته پیشزهرا
در پارت 2251عالی بودممنون 🙏👌👏
۳ هفته پیشمینو
در پارت 2230سلام عزیزم رمان ات عالیه ممنونم ولی لطفا مرتب پارت بزارید الان 19 روزه پارت نذاشتین تا پارت جدید بزارید قبلی رو یادمون رفته،حیفه این طوری اثر شاهکارتون کم میشه
۴ هفته پیش
لیلا مرادی | نویسنده رمان
مرسی از نظرات ارزشمندتون کاش وقت داشتم و جداجدا جواب این همه لطف و محبتتون رو می.دادم. راستش دوست عزیزم این مدت هم به علت یه سری مشغولیات و هم به اینترنت متصل نبودم باید زودتر از این پارت میذاشتم که نشد. از اون طرف یکی از رمانهام رو داشتم ویرایش میزدم خیلی کم میتونم مرتب پارت بذارم، شرمنده
۳ هفته پیشسعادت
0خانم مرادی عزیز کجایید الان نوزده روز که پارت نگذاشتید
۴ هفته پیشمبیناااا
در پارت 2230امثال مادر امیر علی فقط خودشون و برتر می دونن ما همه انسانیم این حرفا دیگه از کجات در میاری
۱ ماه پیشفخری
در پارت 2232مرسی لیلا جون دست گلت درد نکنه عالی بود خدا قوت کلم قلم زیبات مانا♥️♥️♥️♥️♥️
۱ ماه پیش

سعادت
در پارت 2271عالی و زیبا قلمت مانا عزیزم ولی زود به زود پارت بزارید ممنون 🌸🌸