دوست داشتی؟
رمان زخمه خلقان اثر لیلا مرادی

رمان زخمه ی خلقان

  • زبان فارسی
  • 131.4K 👁
  • 235 ❤️
  • 824 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

زیر آماج تردیدها، تصمیماتی ممکن است سرنوشت آدم‌ها را به مقهور لایزالی تبعید کند. داستان از دلدادگی ماه‌بانو و پسر همسایه‌شان امیرعلی آغاز می‌گردد. حوادث ناگوار اما چله‌نشین روزهای تیره‌فام و عنادی است. کینه‌‌‌‌‌‌ی کهنه آدمیان تبدیل به دام بزرگی، بر سر راه وصالشان پهن می‌شود و این تازه شروع روایت رنج‌هایی است که اسرار پنهانی زیادی در پس خود دارد، رازهایی زنجیره‌وار که چهره‌های جدیدی را وارد قصه می‌کند. در آخر با برداشتن این نقاب‌ها، چه حقایقی آشکار خواهد شد؟

پارت اول

مقدمه:
در پی سرگشتگی‌های عمر، خاطره‌های کهنه‌ و مبهم را به یاد می‌آورم تا شاید انتظار به پایان رسد. ای معبود زخمی! به راستی ریشه این خوشبختی چه آفتی به پیکره‌اش افتاد که ناگاه به ورطه‌‌ی نابودی رسیدیم؟ این بخیه‌های خاک خورده را باز نکن که عفونتش، چون مجمری سوزان، بینمان شعله افروخته است. هیزم‌های دورش، چه بوی دود آشنایی دارند مگر نه؟!
------------
بوی خوش آرد سوخاری شده را با لذت به مشام کشید. الک آردی را شست و از آشپزخانه خارج شد. این روزها همه‌چیز رنگ و بوی محرمی به خود داشت. پا روی قالی‌های سرخ پررنگ پهن شده‌ی ایوان گذاشت. صدای کشیده شدن کفش‌هایی از آن‌سوی حیاط می‌آمد. مهران در حالی که دیگ‌های بزرگ را از زیرزمین می‌آورد، با صدای زیبا و پرسوز و گداز مداح که از اسپیکر پخش میشد، نغمه‌ی حسین‌جان، حسین‌جان را تکرار می‌کرد. جامه‌ی عزای تنش، زیر زِل آفتاب، عرق‌های بدنش را تشدید می‌کرد که هر چند ثانیه یک‌بار، حوله بر صورت و گردنش می‌کشید. طلعت‌خانم که مشغول شستن مرغ‌ها پای حوض بود، با دیدن دخترکش، دست به کمر گودش گرفت و یاعلی گویان ایستاد.
- تو کجایی ماه‌بانو؟ من رو دست تنها این‌جا ول کردی! فردا صبح قراره کلی مهمون بیاد. بدو، بدو این حیاط رو یه آب و جارو بکش.
اولین چیزی که در صورت مادرش خودنمایی می‌کرد، هلال پفی زیر چشم‌های درخشانش بود که رنگ آبی مایل به سبزش، نشان می‌داد در جوانی تا چه اندازه زیبا بوده‌ است. لبخندی به غرغرهایش زد. در لبه‌ی پاگرد نیم‌دایره شکل بالای پله‌ها، نگاهش به جثه‌ی سر و ته شده‌ی گربه‌ی چاق و سیاهی افتاد که بعد از یک‌بار غذا دادن، بند این خانه شده بود. با چشمان براق سبزش، چاپلوسانه نگاهش می‌کرد. «پیشته‌ای» گفت و ردش کرد تا پی کارش برود. حیوانکی زهره‌اش ترکید و با میوی بلندی، از روی نرده‌ی سفید آهنی پایین پرید. گربه‌ی سیریش! دمپایی‌های ابری بنفشش را پوشید و چند پله‌ی اندک کاشی‌‌کاری شده‌ی هلالی‌شان را طی کرد. فردا صبح این‌جا دیگر جای سوزن انداختن هم نبود‌؛ آخر، شبش شهادت حضرت علی‌اصغر(ع) بود و طبق رسم هر ساله‌‌شان نذری می‌دادند. یک محله بود و سه تا حاجی، حاج‌طاهر که پدرش بود، سالیان سال در این محله زندگی می‌کرد و ارج و قرب بالایی بین مردم داشت. همه روی اسمش قسم می‌خوردند، حتی حاج‌‌مالکی که از همه به قول معروف ریش‌سفید‌تر هم بود پدرش را خیلی قبول داشت و همانند برادر برای هم بودند. به نوبت، هر کدام تا روز عاشورا در خانه‌شان روضه برگزار می‌کردند و بساط دیگ‌های نذری‌شان هم برپا بود. در این بین، از در و همسایه هم برای کمک می‌آمدند.
نزدیک غروب بود که خاله‌نرگس همراه فاطمه و چند تا از زنان همسایه با سلام و صلوات به خانه‌شان آمدند. دستی به انتهای سارافون یاسی‌اش کشید و به پیشوازشان رفت. در میان همهمه، با دیدن فاطمه، ابروهای مرتب دخترانه‌اش را به طرز ساختگی به‌هم نزدیک کرد که پیشانی‌‌اش چین افتاد. جوری که متوجه نشود، بازوی پهن و گوشتی‌اش را گرفت و او را از بین جمعیت بیرون کشید.
- کجا بودی حاج خانوم؟! خوب از زیر کار در می‌ری‌ ها!
فاطمه تا چشمش به او افتاد، شاکی چادر مشکی‌اش را از روی روسری زیبای صورتی‌اش که به طرز لبنانی بسته‌ بود برداشت و همان‌طور که شانه‌اش را می‌مالید، زیر ل*ب وحشی‌ای نثارش کرد.
- از دست تو! این کارها چیه دختر؟!
به قیافه‌ی نقلی‌ و بانمکش ریز خندید که هر زمان حرص می‌خورد، نوک برجسته‌ی چانه‌‌اش بیرون می‌زد. جلوتر از او به سمت خانه رفت‌ و آستین‌های زرشکی بلوزش را بالا داد. سفره یک‌بار مصرف گل‌داری از آستانه‌ی ایوان تا انتها انداخته بودند و چند تپه‌‌ی بلند سبزی هم با فاصله از هم به چشم می‌خورد. باید تا شب همه را پاک می‌کردند. خدا به همسایه‌ها خیر بدهد، اگر نبودند که تا آخر محرم یک کوه سبزی روی دستشان می‌ماند. هر که سرگرم کار خودش بود. در این میان، فاطمه وقتی دید کسی حواسش به آن دو نیست، خودش را به ماه‌بانو نزدیک‌تر کرد و صورتش را جلو برد‌. زیر گوشش آهسته پچ زد:
- چه خبرها خانوم؟
با صدایش پیازچه‌ی تمیز را به درون لگن بزرگ سفیدی که خال‌های درشت زردی داشت انداخت و ابرو بالا داد.
- خبر؟! چه خبری مگه قراره باشه؟
پشت چشمی برایش نازک کرد و چهارزانو نشست.
- خودت رو به اون راه نزن.
تن صدایش را آهسته‌تر کرد و با ذوق ادامه داد:
- یعنی نمی‌دونی پس فردا قراره علی از جنوب بیاد؟!
دهانش باز ماند. آن‌قدر بهت‌زده بود که مثل گذشته‌ها، از این‌که فاطمه بخش دوم اسم امیرعلی را صدا می‌زد حرصش نگرفت؛ برعکس او که همیشه امیرش می‌خواند. حال قرار بود بیاید، پس چرا او خبر نداشت؟ آخرین بار که داشتند با هم صحبت می‌کردند، گفت که شاید خودش را برای روز تاسوعا برساند. با تعجب چاقو را روی پارگی روزنامه رها کرد و به طرف فاطمه سر جنباند.
- تو مطمئنی؟ پس چرا بهم نگفت؟!
فاطمه هم تعجب کرده‌ بود. کمی که فکر کرد، فهمید که شاید برادرش قرار بود غافلگیرش کند. لبش را گزید. وای که همه چیز را خراب کرده‌ بود!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.7 از 5
بر اساس 236 رای
5
73%
4
24%
3
3%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان زخمه ی خلقان

  • معصومه

    0

    سلام خسته نباشین واقعا قلم زیبایی دارین،من دوستار اینجور رمان،ها هستم،،ولی ای کاش یکم هم خانواده ماه بانو به فکرش بودند

    ۲۲ ساعت پیش
  • aram

    0

    من پارت میخام اونم زیاد😐😐☹️نویسنده جونی

    ۵ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 2320

    درسته دیر پارت میزاریم ولی وقتی پارتم میزاریم همه اون دیر کردا رو میسوزه می بره مرسی از قلم زیبات 👌❤️🌱🙏😘

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 2320

    ممنون از رمان بینظیرت لیلا جان سپاس فراوان بابت پارت طولانی که گذاشتی عالی بود قلم زیبات مانا گلم🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 2310

    ممنون از رمان خوبت عزیزم خدا قوت عالی بود قلم بی نظیرت مانا❤️❤️❤️❤️❤️

    ۳ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 2300

    سپاس فراوان لیلا جان عالی بود دست گلت درد نکنه امیدوارم مشکلت حل شده باشه.قلم زیبات مانا 🍀💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀

    ۳ هفته پیش
  • مینو

    در پارت 2323

    سلام عزیزم عالی بود ممنون میشم زود به زود پارت بزارید

    ۳ هفته پیش
  • مینو

    در پارت 2290

    سلام عزیزم نمیخوای پارت جدید بدی؟مشتاقانه و بی صبرانه منتظریم🥺

    ۳ هفته پیش
  • ....

    در پارت 2291

    سلام عزیزم خسته نباشید ما بی صبرانه منتظر شما وقلمتون هستیم.

    ۱ ماه پیش
  • سعادت

    در پارت 2291

    بی صبرانه منتظر فصل جدید هستم لطفاً زودتر برگردید سپاس بانو 🌸🌸

    ۱ ماه پیش
  • Z.k

    در پارت 2291

    خدا قوت بانو جان 😘😘 بی صبرانه منتظر فصل بعدی هستم .🥰🥰قلمت مانا🥰

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 2292

    خسته نباشی لیلا جونم تو رو خدا زود برگرد ما رو چشم انتظار نزار 👌🌱🌺💗

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 2290

    مرسی لیلا جان خسته نباشی گلم امیدوارم زودتر مشکلت حل بشه و ما را چشم انتظار نزاری قشنگم.قلم زیبات مانا 🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 2280

    سپاس لیلا جان مرسی بابت رمان قشنگت.عالی بود قلمت ماندگار ♥️ ♥️ ♥️ ♥️ ♥️

    ۱ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 2290

    خدا قوت نویسنده جان ممنون بابت وقت و انرژی که برای ما گذاشتین خیلی برای ماه بانو بخاطر عبور از گذشته خوشحالم امیدوارم فصل بعدی عاشقانه های حسام به ماه بانو رو ببینیم🩷

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️