پارت دویست و چهارم :

جمله‌ی در لفافه‌اش یاسر را به فکر وا داشت. پس از گذشت لحظاتی امیرعلی با قدم‌هایی شمرده چرخی دورش زد و بالای ابرویش را خاراند.
- فعلاً چیزی نمیگم، به شرط این‌که آمار و اطلاعات اون قاچاقچی‌ها رو بهم بدی.
چشمانش را جمع کرد، ندانسته از نقشه‌‌اش پرسید:
- چی توی سرته؟
دست به انتهای ریش‌ نیمه‌بلندش کشید و هوای آزاد را وارد ریه‌هایش کرد.
- فقط باید به حرف‌هام گوش بدی، البته ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    من حس میکنم همون دختریه که رفت خونشون غذای محلی خورد ، همون که قرار بود بدنش به یه مرد سن بالا با دوتا زن ک از قضا پولدار هم بود ،،، دمت گرم عزیزم

    ۴ ماه پیش
  • لیلا مرادی

    0

    قربونت زهرا جان آره درسته، ترگل خواهر سرباز پاسگاهی که امیرعلی توش کار می کنه.

    ۴ ماه پیش
  • هناسه

    2

    یعنی کی بود این دختر که قیافش براش آشنا بود؟همونی که من فکر میکنم؟اما اینجا چکار میکنه

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان لیلاجان ممنون که تو این شرایط سخت واسمون پارت گذاشتی عالی بود گلم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞

    ۵ ماه پیش
  • رزا

    1

    ممنون لیلا جان انشاء الله همیشه سلامت باشی وحال واحوالات خوب باشه🤲

    ۵ ماه پیش
  • سعادت

    2

    خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتی دوباره پارت گذاشتید

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️