پارت دویست و هشتم :

پیرزن چشم و ابرویی برای نیش باز عاطفه چرخاند تا به بذله‌گویی‌اش پایان دهد. مادر یک دختر نوجوان بود و هنوز باید به او می‌آموخت در مقابل میهمان چطور رفتار کند. چشمان ترگل به این‌سو و آن‌سو پنجه می‌کشید. تلألو نور از پنجره‌های هلالی و رنگی ساطع میشد و تاج‌های نباتی مبلمان زرشکی را برق می‌انداخت. صاحب این خانه‌ی بزرگ و زیبا، در چیدن اثاثیه‌ی قدیمی و آنتیک سلیقه‌ی زیادی به خرج داده‌ ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    0

    واقعا بعضی مواقع یه غریبه از هزاران آشنا آشنا تر سپاس بانو

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    واقعا اسم عاطفه برازندشه.ممنون از رمان خوبت لیلا جون عالیه خدا قوت گلم💞💞💞💞💞💞💞

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️