لیست کلیه پارتهای رمان زخمه ی خلقان : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 227
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 141
نزدیکتر که شد، قدمهایش سست گشتند. ل*ب بالایش از سکوت لرزید. راه برگشتی نداشت. پلکی زد و توانش را در پاهایش جمع کرد. لبخندهای نایاب و شوخیهایی که با فاطمه میکرد قلبش را به خروش میانداخت. کف دستان عرق زدهاش را بین دامن لباسش مخفی کرد و سعی کرد بر خود مسلط شود. فاطمه با دیدنش، خندهاش قطع شد و...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 142
صدای بوق اعتراض اتومبیلها از اطرافشان بلند شد. قلب ناکوکش بیمحابا میکوبید. احساس خطر میکرد. این مرد همینجا نفسش را میبرید. اضطراب در سراسر اندامهای لرزانش ضربه میزد. - هیچ پایان خوشی واسه این را*ب*طه وجود نداره. با کشیده شدن گیسوانش درد تا اعماق سرش نفوذ کرد و قلب چینی بند زدهاش شکست. ...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 143
*** درون پستوی آشپزخانه، دگر عطر خوش و لذید غذا نمیپیچید. رخسار کدر و بیحالش، در قاب شیشهای مقابل ناگفتهها را عیان میساختند. صدای جیغ آشنای لاستیکهای اتومبیلی، باعث شد که از جلوی آینه کنار رود و به پا خیزد. پشت پنجره ایستاد و پرده را کنار زد. این نقطه به حیاط دید بیشتری داشت. مثل شبهای گ...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 144
حاجبابا عقیده داشت، مرد که زانوهایش تا بشود، ستونهای خانه فرو میریزد. اما این خانه از پایبست ویران بود و اصلاً ستونی وجود نداشت که بخواهد خراب شود. کنارش ایستاد و اجازه داد سرش را روی شانههایش بگذارد. - کلهشقی رو کنار بذار. نفسش از سنگینی وزنش گرفت. شامپانزهای برای خودش بود. در آن وضعیت...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 145
ماهبانو چم و خمش را در این مدت، خوب یاد گرفته بود. فنجان چای را به دستش داد. - یه ذره از این بخور، بعد قهر کن. عجب پوستکلفتی بود و خودش خبر نداشت. مرد تخس روبهرویش، با وجود داغ بودن دمنوش، محتویات درون فنجان را لاجرعه سر کشید، بعد از خوردنش دور لبش را پاک کرد و یک ابرویش را بالا انداخت. - ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 146
*** نبض متلاطمش مدام خود را به چهاردیواری قلب رنجورش میکوبید. میان شمشادها قدم برداشت. روی سطح خیس و لغزندهی زیر پایش با احتیاط راه میرفت. دو سوی یقه سوئیشرت قرمزش را بههم نزدیک کرد تا سرما نتواند راه نفوذی پیدا کند. زیر سایهبان درخت هلو ایستاد و به خطوط چمنی میان کاشیهای سفید خیره شد. آف...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 147
*** به سر درب حجرهی قدیمیشان چشم دوخت. خیلی کم گذرش به این اطراف میخورد و بیشتر وقتش را در غرفهی خود میگذراند. چند تن از دوستان قدیمی پدرش را دید که جواب سلامشان را با اکراه دادند. اعتنایی به نگاههای عجیبشان نکرد و افکار ذهنش را سامان داد. از پشت شیشههای درب، چشمش به پدرش افتاد که پارچه...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 148
شوکه شد. هیچ فکر نمیکرد پدرش تا این حد از همهچیز باخبر باشد. چیزی نگفت که سری از روی تأسف برایش تکان داد و چرخید. - با خودم میگم چه خبطی کردم، کدوم نون حرومی سر سفره آوردم که تو اینجوری قاطی کث*افتکاری شدی؟ گفتم زن میگیری، دست از این کارهات برمیداری. تا خودت رو اصلاح نکنی، دیگه یه قدم هم ب...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 149
*** تا اواسط شب یک لحظه هم آرام و قرار نداشت. حضور مهسا در ایران و حرفهایش گیجش کرده بود. دخترک هم بعد از شام، بدون اینکه کلمهای با هم صحبت کنند، به اتاق رفت. بعد از آن روز را*ب*طهشان مثل موش و گربه شده بود. میدید که این روزها لاغرتر شده بود؛ زیاد حرف نمیزد و گوشهگیری میکرد. تلفنش ز...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 150
*** هوا کمکم رو به تاریکی میرفت. نور چراغهای آپارتمان روبهرویی، خبر از جمع و دورهمیهای خانوادگی میداد. جعبههای غذای روی میز، دست نخورده باقی مانده بودند. مردک کلهخراب! حال آنقدر به خودش گرسنگی میدهد، یا آشغالهای بیرون را میخورد که مریض شود. با صدای زنگ تلفن، رشته افکارش پاره شد. از...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 151
*** از پنجرهی کوچک آشپزخانه به تگرگهای درشتی که از آسمان، روی کاشیهای سفید نقشدار حیاطشان فرود میآمد خیره شد. چنین بارانی در تابستان بیسابقه بود. صدای زنگ خانه او را از خیالات خاکستریاش بیرون کشید. خانمجون بود که پرسید: - کی اومده توی این طوفان؟ طلعتخانم دکمه آیفون را زد و سری از رو...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 152
بعد از حرفهای آن روز مهشید، با خود عهد بسته بود که دور امیرعلی و خاطراتش یک خط بطلان بکشد و به زندگیاش بچسبد؛ اما خبر نداشت که زلزله عظیمی قرار است روی کاشانهی سستش آوار شود. بوی عطر کوید اونتوسش زودتر از صدای قدمهایش نوید حضورش را داد. زیرچشمی او را پایید، با دیدنش در آن پیراهن کتان مشکی...
بروزرسانی در : ۲۱۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 153
*** ساعت دو، کارش که تعطیل شد از مطب بیرون زد. بوی دود، قهوه و شیرینیهای داغی که از کافهی سر خیابان به مشام میرسید، اشتهایش را برانگیخت. در حین قدم زدن به صدای آواز مرد بستنیفروش که بچهها را دور خودش جمع کرده بود گوش میداد. لبخند تلخی روی لبش نشست، دلش برای بچگیهای سادهاش تنگ بود، آن رو...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 154
*** تکهی آخر جمله، در مغزش اکو شد. هنوز چهرهی افسونگر آن دختر پیش چشمانش رژه میرفت. پازلها یکییکی سرجایش قرار میگرفتند. اشکهایش بی هیچ مانعی روی صورتش سر خورند. برای مرگ همجنسش غصه خورد، برای کسی که بیرحمانه زیر دست روزگار له شد. پلکهای خیسش از هم باز شدند و سعی کرد آن بعد از ظهر نفری...
بروزرسانی در : ۲۰۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 155
طلعتخانم با دیدن قیافهی مضطرب عروسش سر به آسمان گرفت و آهی کشید. - خدا عاقبتشون رو بهخیر کنه. مستأصل کنارش ایستاد. - یه وقت دعواشون بالا نگیره. خانمجون که مثل تار عنکبوت پشت درب اتاق چنبره زده بود، غرولندکنان به طرفشان برگشت و انگشت جلوی بینیاش گرفت. - هیس! یهدقیقه زبون به دهن بگیری...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 156
طوری سر چرخاند که زن بیچاره قدم از قدم برنداشت. - آره، مگه همین رو نمیخواستین؟ روی پیشونی من مهر سیاهبختی خورده، باید بسوزم و دم نزنم. شناسنامه و مدارکش را داخل کیفش انداخت. کادوی مسخرهی روی میز را برداشت و جعبهاش را پاره کرد. تلخخندی زد، اینبار از غرفهاش برایش پارچهی تافته آورده بود...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 157
برزخی نگاهش کرد، کافی بود حرف بزند و آنوقت سقف را روی سرش خراب میکرد. راهش را به سمت راهروی باریک و کوتاهی که چسبیده به آشپزخانه قرار داشت کج کرد، حسام هم هر جا که میرفت، مثل جوجهاردک دنبالش میآمد. - زنگ میزنم خدماتی دوتا کارگر بیارن، خونه مثل روز اولش میشه. با ورود به اتاقخواب، بوی دود ...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 158
*** ل*بهای ترک خورده و خشکش را با زبان تر کرد و از روی سکوی کناریاش قمقمهی نظامیاش را برداشت. دمای منطقه آنقدر بالا بود که گرمای آب را حس نکرد. یاسر، دوربینش را از چشمانش پایین آورد و عرق پیشانی بلندش را با کف دست گرفت. - اثری از کسی نیست، بهتره ناهارمون رو زودتر بخوریم. خیسی چانهاش ...
بروزرسانی در : ۲۰۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 159
سربازی به سویش شتافت و یاسر بهجایش، روی سکو ایستاد و با دشمن به تقابل پرداخت. - شما از اینجا برین قربان. نگاهش سمت مرد اجنبی چرخید که سعی داشت از دیوار پشتی وارد پاسگاه شود. چون عقابی که میخواهد طعمهاش را شکار کند، جلدی روی پاهایش ایستاد. سرباز با اضطراب خیرهاش بود، محکم پسش زد. - بیکار ن...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 160
شکش وقتی بیشتر شد که از جواب دادن به سوال امتناع کرد و سرگردان دست به ریشهای تازه جوانه زدهی صورتش کشید. - چیزی نیست قربان! امیرعلی حرفش را باور نکرد. دیروقت بود، اما خواب به چشمانش نمیآمد. از پشت میزش برخاست و به سمتش قدم برداشت. جیرجیرکها جایی در گوشههای سقف، با نوای آزاردهندهشان پیوسته...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
