پارت دویست و شانزده :

خوش‌باورانه می‌اندیشید که یک کلمه امیدوارکننده جلوی به وقوع پیوستن حوادث ناگوار را می‌گیرد. زن‌ جوان انگار در پاسخ دادن تردید داشت، رگه‌هایی از تأسف در میان دیدگان ریز بادامی‌اش می‌غلتید.
- توکل به خدا! ما وسیله‌ایم، ولی تمام تلاشمون رو می‌کنیم. بهتره زودتر حرف‌هاتون رو بزنین، وقت تنگه.
بعد از دادن چند سفارش به سرعت از مقابلش گذشت. آرام دست‌گیره را پایین کشید، فقط یک تخت د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    ممنون از رمان خوبت ممنون از پارت طولانی که گذاشتی لیلاجون قلمت عالیه عزیزم موفق باشی❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️