لیست کلیه پارتهای رمان زخمه ی خلقان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 225
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 1
مقدمه: در پی سرگشتگیهای عمر، خاطرههای کهنه و مبهم را به یاد میآورم تا شاید انتظار به پایان رسد. ای معبود زخمی! به راستی ریشه این خوشبختی چه آفتی به پیکرهاش افتاد که ناگاه به ورطهی نابودی رسیدیم؟ این بخیههای خاک خورده را باز نکن که عفونتش، چون مجمری سوزان، بینمان شعله افروخته است. هیزمها...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 2
ماهبانو با دیدن حالتش چیزی نگفت و مشغول کارش شد. حس خوبی در دلش نشست. بعد از مدتها میتوانست امیرعلی را ببیند. دقیقاً یک ماه پیش بود؛ همان روزی که همراه فاطمه برای ناهار به سفرهخانه رفته بودند. چقدر آن روز خوش گذشت، چه حرفهای قشنگی بینشان رد و بدل شد. امیر را از بچگی میشناخت، دقیقاً از هم...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 3
با احساس سر و صدا، خواب از سرش پرید. شالی سرش انداخت و از اتاق خارج شد. صدا، صدای دعوا بود. سراسیمه به ایوان رهسپار شد. چشمش که به مادر خورد، کنجکاو و مضطرب پرسید: - چه خبر شده اول صبحی؟ دعوا گرفتن؟ طلعتخانم لبش را گزید و به طرف دخترکش برگشت. - وای بیچاره ستارهخانم! از دست این پسره دق میکن...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 4
این حرف برای مرد مقابلش گران تمام شد. جوری نگاهش میکرد که انگار ارث پدرش را از او طلب دارد! بهتر بود زودتر یکجایی از زیر چشمان شاکیاش جیم بزند. این مرد تعادل روانی نداشت. وقت را غنیمت شمرد و فلنگ را بست. به اتاق که برگشت حنا را دید که گوشهی تخت کز کرده بود و مغموم به صفحهی شکستهی موبایلش...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 5
ل*ب گزید و کمی سرخ و سفید شد. تا آبرویش را جلوی همه نمیبرد دست برنمیداشت. فاطمه خوب از دلش باخبر بود که مدام اذیتش میکرد. به وقتش نوبت او هم میرسید. نگاهش به آستانهی ایوان کشیده شد. مهران، در حالی که کنار پدر به میهمانان خوشآمد میگفت، تمام حواسش در حیاط میپلکید. اصلاً داخل هم نمیرفت و...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 6
در آینهی سفید و مربعی روی میز به خودش نگاه کرد. چشمان مشکیاش را از پدرش به ارث برده بود و زیر آن دو کمان ابروی سیاه جلوه زیبایی به صورتش میبخشید. نیازی به آرایش نبود، به زدن یک رژ گوشتی بسنده کرد و موهای فر و بلندش را به سختی جمع کرد و پشت سرش دماسبی بست. روسری بزرگ و تیرهی سه گوشش را سر ان...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 7
با دیدن امیرعلی که لباس بیرون بر تن داشت و از آشپزخانه بیرون آمد، هین خفیفی از دهانش خارج شد. وسط هال خشکش زد. فاطمه هم پشت سرش، با قیافهی سرخ شده از خنده بیرون آمد. حال صدای نکرهاش را بلند نمیکرد به جایی برمیخورد؟! بیچاره امیر! سرش پایین بود و از لبخندش معلوم بود که بدجور دارد خندهاش را ک...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 8
میدانست که با حرفهایش صبر مهران سرریز میشود؛ همین هم شد، جستی از روی صندلی برخاست و به سمتش آمد. - من غلط کنم نخوام بشنوم! جون هر کی دوست داری اذیت نکن، بگو چی گفت. اخم ریزی کرد و موهای بلندش را با کش پهن زرد گلدارش بست. مرد گنده این ادا و اطوارها چه معنی داشت؟! - اول اینکه قسم نده، دوما...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 9
بعد از تمام شدن روضه احساس سبکی میکرد. نگاهی به فاطمه انداخت. چشمهای هردویشان قرمز و پف کرده به نظر میرسید. حنا که کنار دستش نشسته بود، در گوشش آهسته گفت: - اون خانمه رو ببین، از همون اول هی تو رو زیر نظر داره. به جایی که اشاره کرد چشم دوخت. همان خانمی که آن شب با مادرش صحبت کرده بود. مادر...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 10
مادرش بین راه، فقط داشت غر میزد: «که تو دست و پاچلفتی هستی و رو دستم میمونی! دِ آخه دختر، راه خدایی رو هم نمیتونی بری؟» کفرش درآمد. سر آخر طاقت نیاورد و تا به خانه رسیدند، مثل اسپند روی آتش منفجر شد: - سرم رفت! یه اتفاق بود، تموم شد رفت. میشه بس کنید؟ طلعتخانم با چشمهای درشت شده، چنگی به ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 11
موقع خداحافظی مثل هر بار احترام نظامی مخصوصش را تقدیمش کرد. - آبغوره نگیریها! چشم بههم بزنی کارم تموم شده. آخ که از حالا دلش برای لحن نرم و مخملیاش پر میکشید. دستی در هوا برایش تکان داد و نفسی گرفت. - منتظرتم. خدا به همراهت. حال این مرد هم دست کمی از دخترک نداشت. از ستون خودش را بالا کشی...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 12
پیش رویش مهران از خنده روی زمین ولو شده بود. با دیدنش دوهزاریاش افتاد. به سمتش یورش برد. مگر میشد ولش کند؟! موهای کوتاه مجعدش را در چنگش گرفت و کشید. - دیوونهی عوضی! حالیت میکنم. روی سر من آب میریزی؟! مهران به غلط کردن افتاده بود و سعی میکرد خودش را از چنگالهای خواهر کوچکش نجات دهد. - ...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 13
کلافه ل*ب بههم فشرد. همانطور که به سمت اتاقش میرفت جواب داد: _ دیر نکردم که، تازه ساعت یازدهه! وارد اتاق شد و خریدهایش را ب*غل کمد گذاشت تا بعد جابهجایشان کند. دوش مختصری گرفت و موهایش را همانطور خیس رها کرد. مادرش در آشپزخانه مشغول آشپزی بود. سر وقت یخچال رفت و موزی از داخلش برداشت. خواس...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 14
چیزی نگفت و رویش را به سمت دیگری گرفت. چه کسی حالش را میفهمید؟ مگر او دوست داشت در چنین شرایطی چشم در چشم پسر زهرهخانم بشود و در مورد ازدواج با هم صحبت کنند؟ دلش جای دیگری گیر بود و حس عذابوجدان هم گریبانگیرش شده بود. هیچ از این خواستگار سمجش خوشش نمیآمد. نه اینکه بد باشد ها! نه، سربهزیر...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 15
*** روی تخت نشست و شالش را از سرش برداشت. نه در این دنیا بود و نه جایی دیگر. باید با این قلب دلواپس و ذهن مغشوشش چه میکرد؟ بهتر بود با خودش صحبت کند. دلش برایش تنگ بود. با امیدواری شمارهاش را گرفت، داشت قطع میشد که صدای گرفتهاش در گوشش پیچید. بغضش گرفت. - من باید آخرین نفر باشم که ازت خبر دا...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 16
بعد از رفتنشان خواست به اتاقش برگردد که با لحن دستوری پدرش ایستاد. - بمون ماهبانو. مستأصل نگاهی به دور و برش انداخت و به ناچار روی مبل سه نفرهی استیل طلایی نشست که فنرهایش جیر صدا دادند. مادرش از پشت اپن، در حالی که ظرفهای کثیف را جابهجا میکرد نظارهگر این صحنه بود. مهران هم آستینهای ...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 17
شال ضخیمش را روی شانههایش انداخت و به آسمان تاریک و بدون ستارهی بالای سرش خیره شد. الان کجا بود؟ چه کار میکرد؟ غذای خوب میخورد؟ آخر چرا باید چنین چیزی مانع عشقشان میشد؟ پدرش به هیچوجه کوتاه نمیآمد؛ الا و بلا میگفت امیر باید به تهران برگردد تا راضی به این ازدواج بشود. در این بین حس بیارزشی...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 18
نگاه شکار مرد مقابل، در کنار دندانهای کلید شدهاش، تصویر گرگ زخمیای پیش چشمانش کشید که باعث شد از ادامهی حرف زدن پشیمان گردد. انگار روی نقطهضعفش دست گذاشته بود که همانند لقبش، آماده به حمله غرش کرد: - بهتره خفه شی و حرفت رو ادامه ندی. لحن خشنش او را به سکوت مجاب کرد. خدای من! چشمانش پر از ...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 19
*** پوست کنارهی ناخنش را به دندان گرفت. در دلش داشتند رخت میشستند. پشت میز تحریرش نشست تا با چرخ زدن در اینترنت، کمی حواس خود را پرت کند. دلش نافرمانی کرد و به صداهای بیرون گوش سپرد. خدا کند همه چیز ختم بهخیر شود. یا حاجبابا از موضعش کوتاه بیاید و یا امیر شرط را قبول کند. با تمام سادهلوحی...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 20
امیر باز هم او را به صبر دعوت کرد؛ میخواست اینطور زمان بخرد و حاجطاهر را راضی کند. در اینصورت هم ماهبانو را به دست میآورد و هم مسئولیتی که به او محول شده بود را به درستی انجام میداد؛ اما دخترک حس میکرد در لبهی پرتگاه قرار دارد و چیزی تا سقوطش باقی نمانده است. *** آن روز ماهبانو صبح ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش