پارت دویست و نهم :

دست بر دهانش گرفت تا هق‌هقش بالا نرود. این تن ویرانه‌ از بس طعم رعب‌آور پس‌لرزه را چشیده‌ بود، دیگر نای ادامه دادن نداشت. از آغوشش بیرون آمد و نفسی گرفت.
- اون‌ها به ناحق مردن، شما که نمی‌دونین چه اتفاقی افتاد!
حال که دخترک خود می‌خواست از اتفاق‌های رخ داده پرده‌گشایی کند، بهتر دید پای حرف‌هایش بنشیند. انگار ترگل منتظر یک اشاره‌ی ریز بود که کوه رنج‌های انباشته شده‌اش درهم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    خسته نباشی لیلا جون عالی بود عزیزم قلم بی نظیرت مانا💞💞💞💞💞💞

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی و زیبا قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    ۴ ماه پیش
  • زهر۳

    1

    خیلی ممنونم از پارت زیباتون❤️

    ۵ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خسته نباشی بانو جانم لذت بردم از خوندن چند پارت پشت سر هم🙏💯😘❤️

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️