زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و نهم :
دست بر دهانش گرفت تا هقهقش بالا نرود. این تن ویرانه از بس طعم رعبآور پسلرزه را چشیده بود، دیگر نای ادامه دادن نداشت. از آغوشش بیرون آمد و نفسی گرفت.
- اونها به ناحق مردن، شما که نمیدونین چه اتفاقی افتاد!
حال که دخترک خود میخواست از اتفاقهای رخ داده پردهگشایی کند، بهتر دید پای حرفهایش بنشیند. انگار ترگل منتظر یک اشارهی ریز بود که کوه رنجهای انباشته شدهاش درهم
لطفا صبر کنید...

فخری
1خسته نباشی لیلا جون عالی بود عزیزم قلم بی نظیرت مانا💞💞💞💞💞💞