پارت دویست و پنجم :

آن هنگام به این فکر نمی‌کرد که ترگل چرا در هیرمند و این موقع شب تنها پرسه می‌زد، فقط امیدوار بود اتفاق بدی برایش نیفتد. وقتی که به بیمارستان رسید، دید که دارند از آمبولانس خارجش می‌کنند. مثل تیری از کمان رها شده به آن‌سو شتافت، همراه با برانکارد پله‌های عریض و انگشت شمار بیمارستان را طی کرد. با هر بزاقی که قورت می‌داد، طعم شوری خون در گلویش سرریز میشد. وضعیت وخیم دخترک، اجازه‌ی توجه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    بچه ترگل از امیر علیه؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • فخری

    0

    سپاس فراوان حنانه جون خسته نباشی گلم عالی بود قلم زیبات مانا🩷🌸🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۵ ماه پیش
  • سعادت

    0

    خدا قوت قلمت مانا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    ۵ ماه پیش
  • زهرا z

    1

    خوش برگشتی نویسند جونم🌹❤️🙏

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    ممنون نویسنده جان اینطور بنظر میاد که ترگل فرار کرده

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️