لیست کلیه پارتهای رمان زخمه ی خلقان : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 227
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 121
یک نگاه به حسام انداخت. بچگیهایش عجیب شر بود و با دختر جماعت به هیچ وجه نمیساخت. آن موقعها که برای بازی با حنانه به خانهشان میرفت، تا میدید حسام دارد از فوتبال با سر و لباس خاکی میآید، عین جن محو میشد. لبخندی از خاطرات پر اضطراب بچگی بر لبانش نقش بست. هنوز دو ساعتی تا تحویل سال مانده بود....
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 122
آخ که عجیب دوست داشت آن لبان گشادش را بههم بدوزد. دخترک زشت بدترکیب! شبنم با پادرمیانی آنها را به سکوت دعوت کرد. - بس کنین تو رو خدا! بحث و دعوا دم عید درست نیست؛ به قول مهنازجون شگون نداره. تکهی آخر جملهاش را با لهجهی غلیظ فارسی ادا کرد که برای لحظهای لبخند کمرنگی روی لبانشان نشست، جز م...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 123
حاجحسین دسته اسکناس تازهای از جیبش درآورد و یکییکی به همه عیدی داد. تا به او رسید نگاهش رنگ دیگری گرفت و لبخند پدرانه و محبتآمیزش را به رویش پاشید. چقدر این مرد خوب بود. حسام برخلاف پدرش در این موارد اخلاقش تعریفی نداشت. - این هم برای عروس عزیزم که امسال با بودنش خونوادهمون رو گرمتر کرده. ...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 124
شاید از گفتن این حرف منظور خاصی نداشت؛ اما در دلش غوغایی به وجود آمد. خندهی هیستریکی سر داد، همزمان قطره اشک سمجی روی قوس بینیاش نشست. - انتظار داری از صدقهسری زندگی رویایی که واسم ساختی قهقهه بزنم. شوکه شد. فکر نمیکرد یک حرف او دخترک را تا این حد بههم بریزد. پوست نمدار گونهاش را با سرا...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 125
*** شب بلهبرون مثل برق و باد فرا رسید. با هزار مکافات توانست حسام را راضی کند تا در میهمانی حضور یابد. آقا را با یک من عسل هم نمیشد خورد! انگار ارث پدرش را طلب داشت که اینچنین برج زهرمار روی مبل نشسته بود. مثل جغد منتظر آتویی از او بود تا کنفیکون راه بیندازد. نگاهش بالاتر از یک رقیب بود که ...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 126
ماهبانو جلوی بقیه لبخند مصنوعی بر ل*ب نشاند و سرسری با همه خداحافظی کرد. حتی سرش را بالا نیاورد تا چشمش به امیر نیفتد؛ نمیخواست بیش از این در قعر باتلاق گناه فرو برود. تا سوار اتومبیل شد، حسام پایش را روی پدال گاز فشرد و از کوچه گذشت. با سرعت زیادی میراند. چشم بست و سرش را به شیشه تکیه داد. هی...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 127
*** نصفهشب بود که برای رفع تشنگی از اتاق بیرون آمد. نور ضعیفی از انتهای راهرو میخزید. نگاهش ناخودآگاه به همان سمت کشیده شد. نیرویی در وجودش او را وادار به ماندن کرد. روی پنجهی پا قدم برداشت. از لای درب نیمهباز چشمش به حسام خورد که پشت میز کارش نشسته بود. سریع خودش را از جلوی دیدش قایم کرد ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 128
در دل از خدا طلب صبر کرد و نفس عمیقی کشید. با عالم و آدم مشکل داشت. معلوم نبود باز کارش کجا گیر و گور پیدا کرده بود که بیجهت پاچه میگرفت. همانطور که برایش غذا میکشید هر چه فحش در دل بلد بود نثارش کرد. حسام، صحبتش که به پایان رسید عین گاو ظرف غذایش را جلو کشید و مشغول خوردن شد. او هم راهش را ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 129
موهایش از بس که در این چند روز شانه نخورده بود پف و وزوزی شده بود. به سختی، اول با روغن مو گرههایش را باز کرد و بعد شانهشان زد. تیشرت سبز بلندی، به همراه شلوار بگ سفیدی پوشید و موهایش را دور شانههایش ریخت. عقربههای ساعت دلهرهاش را بیشتر میکردند. تلویزیون را روشن کرد. بیهدف کانالها را ع...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 130
دلگیر به طرفش چرخید. چشمان سرخ و رگ ورم کرده پیشانیاش، نشان میداد که هنوز عصبانیتش فروکش نکرده است. - من کی پام لغزیده که به گناه نکرده متهمم میکنی؟ دربارهی من چی فکر کردی؟ انگار با افکارش هم در حال کشمکش بود. از جا برخاست و با دو قدم بلند خودش را به اوی سردرگم و از همهجا رانده رساند. مچ ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 131
*** برای بار هزارم به ساعت روی دیوار نگاه کرد. عقربهها میگذشتند و هوا رو به تاریکی میرفت. پایش را عصبی تکان داد. از تلویزیون سریال طنزی پخش میشد که حسام هیچ به آن علاقه نداشت و حال با دقت تماشایش میکرد. مضطرب انگشتانش را بههم قلاب کرد. - دیر شد، پاشو همه منتظرمونن. از آن شب به بعد خیلی چی...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 132
زن بیچاره، همانجا بین میزها خشکش زد. - خدا مرگم بده! ندو با اون کفشها، الان میافتی. ریز خندید و مسیر تنگ باقیمانده را طی کرد. محکم هیکل تپلش را در آغوش کشید و بوسه به روی گونههای نرم و پر چین و چروکش نشاند. چشمان سبز پر آرامشش، با وجود پف زیر پلکش درشتی خودش را حفظ کرده بود. این زن همیشه ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 133
یک جای کار میلنگید. آژیر خطر در مغزش دمید. قدمی عقب رفت و به در و دیوارهای سفید اتاق چشم دوخت. سقف دور سرش میچرخید. انگار در یک زندان مخوف گیر افتاده باشد که رهایی از آن امری محال به نظر میرسید. - امیر؟ صدایش زد. این مرد شکستهدل چقدر محتاج شنیدن نامش از زبان دخترک بود. حالش به همانند معتا...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 134
چهرهاش یک آن درهم رفت. - تو از یه چیزهایی خبر نداری. اضطراب و دلهره بدنش را سبک و خالی میکرد. تیلههای مرددش لغزید. - بگو، چرا واضح نمیگی؟ دست بین موهایش کشید و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. سکوتش گواه خوبی نمیداد. ماهبانو هر آن میترسید کسی سر برسد و آن دو را با هم ببیند. چرا اینقدر طول...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 135
زیر نگاه جسور و تشنهاش پوزخندی زد. در باورش جملهی احمقانهای به نظر میرسید. کم از این تعریفها میکرد. قادر به کالبدشکافی این مرد نبود و نمیدانست باید با کدام بعد از شخصیتش سو بگیرد. حسام، از سکوتش سر نزدیک برد و موشکافانه چشم باریک کرد. - حرف بدی زدم؟ بوی عطر تند و تلخش که با سیگار ادغام ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 136
همهچیز دست به دست هم داده بود که امشب به کامش زهر شود. کمی بعد حنانه به جمعشان پیوست. - اینجایین شما؟ هر دو سوالی به سمتش چرخیدند که نچنچکنان شال ابریشمی سفیدش را از دور گردن آزاد کرد و روی خرمن باز موهایش گذاشت. یکی از صندلیها را عقب کشید و رویش نشست. - محض رضای خدا برو یه تکون بخور دخ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 137
انگار شور زندگی را در وجودش کشته بودند. یادش هست در گذشته، همیشه میگفت عروسی یکدانه برادرش را سنگتمام میگذارد؛ اما اکنون در این دنیا سیر نمیکرد. این میهمانی بهانهای ایجاد کرد که اقوام از دور و نزدیک گرد هم جمع شوند. فامیلهای پدریاش جمعیت کمی داشتند و دیدارهایشان به همان سالی یکبار خلاصه ...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 138
در سکوت فقط توانست شیر را ببندد و کمر راست کند. حسام آستینهای پیراهن سرمهایش را تا زد و ریشخندزنان جلو آمد. بارقهای از خشم و حس انتقامجویی در چشمانش میدرخشید. سیگاری از جیبش درآورد و آتش زد. - خلوت کردی استوار! نفس سنگینش را با آه عمیقی بیرون فرستاد و روی جدول بتنی باغچه نشست. دل و دماغ ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 139
یکذره هم رویش تأثیر نداشت. به نوعی، چشمانش پایینتر از نوک دماغش را نمیدید! - پس از الان یکییکی شروع کن و یقهی همه رو بگیر. فکش از خشم منقبض شد. سعی کرد از کوره در نرود. - به موقعش! اینقدر جمعیتتون زیاده که از دست دولت خارج شده، شما هم خوب دارین خرسواری میکنین؛ اما همینطوری نمیمونه. آ...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 140
همه در حال خودشان بودند و کسی به او توجه نمیکرد. چشم گرداند که مادرش را مشغول صحبت با خاله دید. صبر کرد حرف زدنش تمام شود و بعد به سویش برود. سنگینی نگاهی رویش سایه افکند. به آرامی چرخید که چشم در چشم مجید مستوفی شد. با آن فاصله دوری که از هم داشتند، برق تأسف در دیدگانش، همانند خار بر جانش نشست....
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
