زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و نوزده :
در طول روز از بس بوی مرغ به بینیاش میخورد که وقتی هم به خانه برمیگشت اشتهایی برای غذا خوردن نداشت. با آمدن عمو موسی سیل مشتریها به مغازه اوج دوچندانی گرفت. روز از نیمه گذشته بود. ابرهای خاکستری دست و دلبازانه قطرههای ریز باران را به روی شیشهی ترکخوردهی مغازه میکوبیدند. پارههای افتادهی برگ درختان زیر چرخ سنگین و خشن اتومبیلها به اینسو و آنسو آواره بودند. کم
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان لیلا جان عالی بود دست گلت درد نکنه قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️