پارت دویست و نوزده :

در طول روز از بس بوی مرغ به بینی‌اش می‌خورد که وقتی هم به خانه برمی‌گشت اشتهایی برای غذا خوردن نداشت. با آمدن عمو موسی سیل مشتری‌ها به مغازه اوج دوچندانی گرفت. روز از نیمه گذشته‌ بود. ابرهای خاکستری دست و دلبازانه قطره‌های ریز باران را به روی شیشه‌ی ترک‌خورده‌ی مغازه می‌کوبیدند. پاره‌های افتاده‌ی برگ‌ درختان زیر چرخ‌ سنگین و خشن اتومبیل‌‌ها به این‌سو و آن‌سو آواره بودند. کم‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    سپاس فراوان لیلا جان عالی بود دست گلت درد نکنه قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️