پارت دویست و چهارده :

امیرعلی که برای جلوگیری از تابش مستقیم آفتاب یک دستش را به شکل سایه‌بان روی پیشانی‌اش گذاشته‌ بود، با سقلمه‌ای که یاسر به او زد، چشم از کنکاش دور و اطرافش برداشت و به سمت صدا چرخید. مردی خوش‌قامت با هیکلی ورزشکاری که عضلات برجسته‌اش از روی لباس قیری‌رنگش نمایان بود، با قدم‌هایی بلند و محکم طوری که اقتدارش را به رخ می‌کشید، فاصله‌ی باقی‌مانده‌ی میانشان را طی کرد و مقابلشان ایستا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا قلمت مانا

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت لیلا جون خدا قوت عزیزم قلم زیبات ماندگار ❤️ 🍀 ❤️ 🍀 ❤️ 🍀

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    1

    خدا قوت قلمت مانا کاش هر روز پارت بزارید 🌸🌸🌸🌸

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️