زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و پانزده :
بوق ممتد موبایل، همانند سوت بلند قطار تنش را به رعشه میانداخت. طوماری از خیالات منفی، کمر همت بسته بود که مغزش را در خود قورت بدهد. یاسر با نگرانی از موتور فاصله گرفت و به سمتش آمد.
- دِ میگی چی شده یا نه؟
وقتی جوابی از سویش نشنید، موبایل را از بین انگشتان شل شدهاش قاپید، با دیدن صفحهی خاموشش زیرلب «لعنتی» گفت و لگدی به تپهی شنی داغ و نرم زیر پایش زد.
- معلوم نیست چی بهت گفت
لطفا صبر کنید...

فخری
0عالی بود دست گلت درد نکنه لیلا جون قلم زیبات ماندگار💞💞💞💞💞💞