پارت دویست و پانزده :

بوق ممتد موبایل، همانند سوت بلند قطار تنش را به رعشه می‌انداخت. طوماری از خیالات منفی، کمر همت بسته‌ بود که مغزش را در خود قورت بدهد. یاسر با نگرانی از موتور فاصله گرفت و به سمتش آمد.
- دِ میگی چی شده یا نه؟
وقتی جوابی از سویش نشنید، موبایل را از بین انگشتان شل شده‌اش قاپید، با دیدن صفحه‌ی خاموشش زیرلب «لعنتی» گفت و لگدی به تپه‌ی شنی داغ و نرم زیر پایش زد.
- معلوم نیست چی بهت گفت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    عالی بود دست گلت درد نکنه لیلا جون قلم زیبات ماندگار💞💞💞💞💞💞

    ۴ ماه پیش
  • زهرz

    0

    به نظرم کشتن ابو داوود کار سوران نیست کار زنش آذر برای اینکه خودش جاش بشینه اون و کشته و انداخته گردن سوران الانم سوران و میخواد بکشه تا نقشش لو نره🙏💯🥰😘

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️