لیست کلیه پارتهای رمان زخمه ی خلقان : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 232
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 161
زبان در دهان امیرعلی تکان نمیخورد. یعنی هنوز هم چنین رسم و رسومات مسخره و قاجاری وجود داشت؟ هیچ در عقلش نمیگنجید. در این مدت اقامتش در روستا، کم به موردهای عجیب و غریب برنخورده بود؛ اما این یکی فرای تصوراتش بود. - خواهرت خبر داره؟ سرش را میان دستانش گرفت. - اون همیشه غصههاش رو پنهون میکنه...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 162
در این وضعیت نمیدانست بخندد یا عصبی شود. یاسر مثل آقابزرگها، تنها راه نجات را زن دادن میدید و عصا را تا آخر درون پهلویش فرو کرده بود. همان یکباری که با دخترخالهی گرام نامزدش دیدار کرده بود برای هفتپشتش بس بود. دخترک شر! لیوان شربت را روی پیراهنش خالی کرد و بعد از کلی بد و بیراه، او را عتی...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 163
*** از اتومبیلش پیاده شد و دربها را قفل کرد. با گرفتن وام و فروختن طلاهایش توانست یک پراید هاچبک بخرد، برایش باارزش بود. با باز کردن مطب، کمکم سر و کلهی بیمارها هم پیدا شد. خیالش سمت روزهای تیره و تار گذشته چرخید. بعد از آن روز، نفهمید چه شد که حسام ناگهان از او فاصله گرفت و در قالب سنگیاش ف...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 164
از بوی تند عرق، بینیاش چین افتاد. با اسپری بلوبریاش دوش گرفت و تاپ و شلوارک نخی پوشید که رویش گلهای ریز آبرنگی به چشم میخورد. وقتی که از راهرو گذشت، با دیدن حال و روز حنانه، متعجب در آستانهی سالن ایستاد. چشمان سرخ و متورم و نوک بینی قرمز شدهاش که مدام آن را بالا میکشید دلشوره به قلبش تزری...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 165
دخترک ترسو و سادهای که ندانسته با زندگی خودش بازی کرد. آدمی که بخواهد وارد زندگی مشترک شود، نباید با یک شک و تهمتی که از روی فشار طرف مقابل باشد همهچیز را دور بیندازد و از سر لجبازی بچگانه، لگد به بختش بزند. امیرعلی هم همینطور، او هم کم سهلانگاری نکرد و هر دو در آتش ندانمکاری خودشان سوختند و...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 166
آوای گوشنواز و ملایم عارف، از سیستم پخش میشد و فضا را دلنشینتر جلوه میداد. جوانک لاغری که موهایش را دماسبی بسته بود، با لباس مخصوص پیشخدمتها سفارشها را برایشان آورد. ماهبانو از پنجرهی گنبدیشکل، محو تماشای فضای سرسبز و پر از دار و درخت بیرونی شد. با اینکه نزدیک مطبشان قرار داشت، اما تا ...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 167
این همه حقبهجانب بودنش، کفرش را درمیآورد. دستانش را روی میز قفل کرد و یکراست سر اصل مطلب رفت: - سرمه کیه؟ شنیدن این اسم، رنگ از رخش پراند. فضای زیبا و پر از آرامش کافه، مثل دوزخ سیاهی بود که هر آن احتمال داشت او را خاکستر کند. انگشتانش تحمل وزن آن جسم کوچک و باریک کاغذی را نداشتند. جواب ندادن...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 168
مثل بچههای تخس و زباننفهم یک گوشش در بود و آن یکی دروازه! - برام مهم نیست، مگه اون به فکرم بود که من به فکرش باشم؟ چطور تونست ماهی؟ چطور با دلم بازی کرد؟ صدای ریز گریهاش از پشت گوشی شنیده شد. پوفی کشید و دست بر پیشانیاش گرفت. - آخه قربونت برم، خواهر گلم، اینجوری که خودت رو از بین میبری. سیا...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 169
چشمانش از صفحهی خاموش تلویزیون دل کندند، سرتاپایش را همچون افعی برانداز کرد، جوری که به خود لرزید. وقتی لیوان را به غضب از دستش گرفت و بدون اینکه به آن ل*ب بزند روی میز محکم کوبید، فهمید یک جای کار ایراد دارد. رفتارهایش را نمیشد پیشبینی کرد. پنجههای زبر مردانهاش، بین موهای خیسش تنیدند. صحنه...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 170
*** عینک آفتابیاش را به چشم زد تا از سوزششان بکاهد. روی دشتهای اطراف چیزی جز بوتههای خار و درختان بلند نخل نمیرویید. صدای ضبط را زیاد کرد. خوانندهی زن عرب، با لحن سوزناک و غمگینی میخواند و سوران را به اندوه عمیقی فرو میبرد. امیرعلی در حین رانندگی حواسش پی پسرک میرفت و برمیگشت. صدای موسیق...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 171
سوران پیاده نشده داد کشید و به سیستانی چیزی گفت که نفهمید. خانهای خشتی با پنجرههای چوبی آبی که سقف گنبدی شکلی داشت، آرامش اندکی به روحش بخشید. حوض کوچکی که میان صحن حیاط قرار داشت همچون چشمهای در یک بیابان وسیع میدرخشید. خودش را به تخت لخت و پوسیدهی پایین ایوان رساند و خستگی در کرد. بوی خوش...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 172
این حرفها سوران را بیشتر به جلز و ولز میانداخت. چرا از پیراهن پر نقش و نگار تن خواهرش زودتر پی به حقیقت نبرد؟! برآمدگی استخوان فکش از شدت خروش غیرتش نشأت میگرفت. ترگل کلهشق و سربههوا بود و اوی بیعرضه به عنوان برادر بزرگتر در کنترل کردنش عقیم میماند. - لعنتیها چطور میتونن برای خودشون ب...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 173
دقت گوش سپرد و هرچه که پیش میرفت در دل میگفت، چه چیزی در این دختر وجود دارد که آن مرد او را تافتهی جدا بافته فرض میکند؟ بیرون از آن خانه، ترگل، در حالی که روی ماسهها نشسته بود زیر ل*ب آواز غمگین محلی را میخواند. خیمهی گوسفندهای دورش و صدای بعبعشان، مثل این بود که میخواهند با او همدردی...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 174
*** سطل فلزی را به قعر چاه فرستاد. آواز پیوستهی بلبل و گنجشکها در سکوت بعدازظهر آبادی میشکست. حضور فردی را در کنارش احساس کرد و ثانیهای بعد، آوای آرام مردانهای در گوشش طنین انداخت: - پدرتون میگن میخواین به این ازدواج تن بدین. لقب سیریش برازندهاش بود. چه لفظ قلم هم حرف میزد. طناب را به...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 175
نگاه به پوست سیاه و پیشانی برآمدهاش انداخت و شروع به معرفی خودش کرد: - استوار مالکی هستم، به ابوداوود خبر بده که میخوام ملاقاتش کنم. پسرک دست و پایش را گم کرد و به مِنومِن افتاد: - شما.... شما پلیسید؟ حوصلهی معطل ماندن نداشت. - من زیاد وقت ندارم پسر خوب، کار مهمی باهاش دارم. همان هنگام مردی ...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 176
ظاهرش انرژی منفی به آدم منتقل میکرد. یک لحظه از درون آتش گرفت، این مردک عیاش با چه عقلی میخواست دختر همسن بچهاش را به همسری بگیرد؟ واقعاً که شرمآور بود. صدای نخراشیدهاش سکوت مابینشان را شکست: - خوش اومدی جوون، به ما نگفته بودن قراره پلیسی به روستا بیاد؟ چه خبر شده؟ مرد لهجهی غلیظ و خشکی د...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 177
داشت صبرش را سر میبرد. امیرعلی، لاقید جرعهای از چایش را نوشید؛ مثل چایهای مادرش نمیماند، طعم گیاهی متفاوتی داشت که با عطر دارچین ادغام شده بود. - پلیس جماعت رو که میشناسین، اومدم یه سر و گوشی آب بدم. از این صراحت کلام به وضوح جا خورد، ابتدا رنگش به مانند گچ دیوار سفید شد و کمی بعد به سرخی گ...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 178
*** نوای شاد سهتار و لهجهی غلیظ خواننده سیستانی، از ایوان طبقهی پایین به گوش میرسید. میز بزرگ و عریضی در آغاز نظرش را گرفت که ابوداوود به همراه دو زن و دخترانش دورش به سر میبرد. میان دالان هلالیشکل ایستاد و تو نرفت. - اومدم راجعبه حرف دیروزم باهاتون اختلاط کنم. اسد از پررویی مرد جوان چهره...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 179
ابوداوود پکی به قلیانش زد و حلقههای دود را با مهارت از بین ل*بهای ترکخوردهاش به هوا فرستاد. - صحیح نمیگم؟ هیچ گربهای محض رضای خدا موش نمیگیره. خیلی خودش را نگه میداشت تا او را زیر مشت و لگدهایش نگیرد. این مسئله باید همین امروز به پایان میرسید. چشم بست، آدم این کارها بود؟ تمام دیشب به همین...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 180
ل*ب بههم فشرد و خاکستر تنهی درخت سوختهای که در نزدیکی بود را به چنگ گرفت. دستی او را بالا کشید، فرصت را غنیمت شمرد و در یک لحظه برگشت و مشت پر از خاکسترش را روی صورت مرد پاشید. گویی آتشش زده باشند، فریادش به هوا رفت و تلوتلوخوران چشمانش را با پشت دست پوشاند. - لعنت به تو! میکشمت. اسلحه در د...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
