زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و بیست :
بیتوجه به میهمان ناخواندهای که سنگینی نگاهش را روی خودش حس میکرد، سرش را پایین انداخت و با فکری مغشوش راه اتاق را در پیش گرفت. کیفش را پایین کمدی که رنگ قهوهایش در اثر گذر زمان به کهنگی میزد نهاد و پاهای کسلش را سوی دراور هدایت کرد. جلوی آیینه ایستاد و شال مشکیاش را از سر برداشت. عاطفه میگفت جدا از شگون نداشتن و ناآرامی میت، برای روانش خوب نیست که لباس سیاه بر تن کند و باید از ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

سعادت
0عالی و زیبا قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸