پارت دویست و بیست :

بی‌توجه به میهمان ناخوانده‌ای که سنگینی نگاهش را روی خودش حس می‌کرد، سرش را پایین انداخت و با فکری مغشوش راه اتاق را در پیش گرفت. کیفش را پایین کمدی که رنگ قهوه‌ایش در اثر گذر زمان به کهنگی می‌زد نهاد و پاهای کسلش را سوی دراور هدایت کرد. جلوی آیینه ایستاد و شال مشکی‌اش را از سر برداشت. عاطفه می‌گفت جدا از شگون نداشتن و ناآرامی میت، برای روانش خوب نیست که لباس سیاه بر تن کند و باید از ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    0

    عالی و زیبا قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالی خسته نباشی نویسنده جونم،❤️🙏💯💋💗

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت نویسنده توانا عالی بود خدا قوت ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️ ❤️

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    فکرکنم ترگل باامیرعلی ازدواج میکنه😇سپاس.خسته نباشید🙏✍️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️