لیست کلیه پارتهای رمان زخمه ی خلقان : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 232
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 81
از دستپاچگی مادرش لبخند روی لبش نشست. آخ که خبر نداشت ماهبانوی سربههوا و شیطان خودش است. درب به آرامی باز شد. طلعتخانم با دیدن دخترش، ابروهایش بالا پرید. - ماهبانو! ماهبانو شال گردنش را از دور گردنش برداشت و در آغوش باز شدهاش فرو رفت. - قربونتون برم. چرا تعجب کردین؟ تنهایین؟ طلعتخانم ع...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 82
مثل گیجها نگاه از شخص پشت فرمان گرفت و ل*ب زد: - منم. جلوی پایش ترمز کرد. این وقت روز اینجا چهکار میکرد؟ مگر نباید در حجرهاش باشد؟ از ماشین که پیاده شد و به سمتش آمد، ناخواسته قدمی عقب رفت و دستش بند چادرش شد. مهران همانطور که جلو میآمد نگاه از سرتاپای دخترک برنمیداشت. بعد از حرفهای چن...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 83
زیر نگاه خیره و سنگینش ل*بش را از شرم گزید. فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد. عجیب بود که هر دو ساکت بودند. ماهبانو حرفهایی که میخواست بزند را در ذهنش مرتب چید. بعد از چندی سر بالا گرفت و پیشانیاش را فشرد. - ام... میخوام با هم حرف بزنیم. یک تای ابروی فاطمه بالا رفت. چادر مشکیاش روی شانههایش...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 84
بهتر دید از راه سیاست وارد شود. چای زعفرانی برای تسکین خستگی خوب بود. آماده که شد، پشت درب اتاقخواب ایستاد. نفس عمیقی کشید و دستگیره را آهسته پایین داد. بوی سیگار به سرفهاش انداخت. نگاه کنجکاوش او را نشسته بر صندلی چوبی راک شکار کرد. با بالاتنهی لُخت، هوای دم گرفتهی شهر را از پشت پنجره تماشا...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 85
لبخند آبکی زد و آن چند پله را هم بالا رفت. - پدرجون هستن؟ کم مانده بود شاخ دربیاورد. همان لحظه حاجحسین از راه رسید و فرشتهی نجاتش شد تا او را از دست این دیو دو سر نجات دهد. - بهبه! ببین کی اومده. راه گم کردی عروس؟ لبخندی از لفظ عروس روی ل*بش نشست. کاش یکذره هم حسام به پدرش میرفت. خیلی ...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 86
ذرهای صبر نداشت. وای بر او که به خاطر چنین چیز کوچکی باید نقشه میچید! حاجحسین نگاه شماتتباری به پسرش انداخت و زیر ل*ب استغفراللهی گفت. آخر این چه طرز برخورد بود؟ به سمت عروسش چرخید که سر به زیر، با انگشتان کشیدهی دستش بازی میکرد. حسام هنوز قدر جواهری که در کنارش بود را نمیدانست. - بگو دخت...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 87
هر دو در سکوت، فقط به هم نگاه میکردند. مغز ماهبانو به او اخطار داد. امیرعلی اینجا چهکار میکرد؟ مگر یادش نبود که آن روز حسام چه قشقرقی به پا کرد؟ باز چه میخواست؟ در دلش انگار که داشتند چیزی را ورز میدادند. این دیدارهای گاه و بیگاه، بالاخره جانش را میگرفت. دلتنگی به او غالب شد. نباید چش...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 88
مثل برقگرفتهها به طرفش چرخید. داشت خطرناک میشد. حرفهایش قشنگ بود، ولی برای اوی بال و پر شکسته به درد نمیخورد. در شرایطش بود تا بفهمد چه حالی دارد؟ فکر میکرد به همین آسانی است؟ آخ که گفتن این حرفها در عمل سختتر از حد تصور بود. نباید همچین انتظاری از او داشته باشد. اشکهایش را پاک کرد و آب ب...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 89
گویی زمستان در چهرهاش خانه کرد. قلبش از این نگاه غمگین و گرفتهاش صدپاره شد. باید چه میکرد؟ روح و جسمش از این آزمایش سخت به ستوه آمده بود. مگر از اول خودش نخواست؟ حال گله و شکایت به که میبرد؟ خسته و عاصی سرش را میان دستانش گرفت و پلک روی هم فشرد تا فکر و خیال او را از درون نخورد. - بانو! م...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 90
از هپروت خارج شد. آنقدر غرق فکر و خیالات خودش بود که نفهمید چه پرسید. حنانه سرزنشبار نگاهش کرد و بدون اینکه به چای ل*ب بزند، فنجان را به میز برگرداند. - چته ماهبانو؟ داشتم میاومدم ماشین امیرعلی رو توی کوچه دیدم. آدرس خونهتون رو از کجا بلده؟ قبلاً هم اینجا اومده؟ نرمی مبل میان دستش چنگ خو...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 91
حسام اخم کرد و دست پیش برد. از زیربغل دخترک گرفت و به طرف مبل هدایتش کرد، مجبورش کرد بنشیند. - بیا، بیا یه خرده بشین حالت خوب نیست. ماهبانو با حرص کنارش زد و نفهمید چه پراند: - ولم کن. ازت متنفرم، نمیفهمی؟ دو مرتبه اخم کرد. این چندمین بار بود که تنفرش را فریاد میزد؟ عجیب بود که مثل همیشه ...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 92
نگاه از برگههای پیش رویش برداشت و به دخترکی داد که روی صندلی، آرنج به زانو تکیه زده بود و سرش را میفشرد. تلفن شروع به زنگ خوردن کرد. در حین جواب دادن، کارت بانکی را سریع از دست زن گرفت. - چند لحظه صبر کنین. مریض داخله، بیرون بیاد شما برید. صدای خشدار پیرمردی از پشت خط به گوش رسید: - مطب آق...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 93
انگار دنیا را پیشکشش کرده باشند. قدردان نگاهش کرد. همزمان با هم وارد آسانسور شدند. در این دقایق، تا موقعی که به پارکینگ ساختمان برسند، به این فکر کرد که مردانی مثل دکتر زیاد دور و اطرافش نبود. متانت خاصی در نگاه و حرکاتش وجود داشت. نه مثل امیرعلی سربهزیر و محافظهکار بود و نه مثل حسام دریده و ا...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 94
کنجکاو به رویش چرخید. نگاه و لحن صحبتش جوری با احترام بود که جای هیچ اعتراض و مخالفتی برایش نمیگذاشت. - بله، خواهش میکنم. نگاهش نمیکرد. با یک دست مشغول رانندگی شد. - از زندگی با شوهرتون راضی هستین؟ انتظار این سوال ناگهانی را نداشت. دکتر نیمنگاهی به صورت متعجبش انداخت و انگار از حالتش پی ب...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 95
*** دقیقاً جزو آخرین نفراتی بودند که به میهمانی رسیدند. یک دورهمی خانوادگی ترتیب داده بودند که خانعمو همراه زن و دخترش و البته خانوادهی دایییوسف که برادر ستارهجون میشد هم در آن حضور داشتند. مهسا با یک تیپ جلف و آرایش زننده روی مبل تکی نشسته بود و داشت ناخنهایش را سوهان میکشید. یکی نبود ب...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 96
*** ماهبانو در آن پیراهن زیتونی و آرایش سادهی روی صورتش، با وقاری خاص و غروری که موجب خودپسندی نمیشد، به خوبی شایستگی خودش را به عنوان عروس خانواده حاجحسین نشان میداد. فاتح برادرزادهی ستارهخانم، طبق تعریفهای پر آب و تاب مادرش مدرک ارشد صنایعش را به تازگی گرفته و قرار بود به همین زودیها ...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 97
خواست از آشپزخانه خارج شود که با صدای مادرشوهرش ایستاد. برگشت و سوالی به صورت مضطربش چشم دوخت. ستارهخانم، دَستمال درون دستش را روی کابینت رها کرد و خودش را پشت میز نشاند. صدای نفس بالا آمدهاش، به گوش دخترک رسید. کمی دلواپس شد. نزدیک رفت و از پشت، دست روی شانهاش گذاشت. - چیزی شده؟ نگرانم کردین...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 98
ستارهجون هم او را تشویق به بلند شدن کرد. تکانی به بدن خشک شدهاش داد و زیر چشمغرهی غلیظ حسام از جایش برخاست. ر*ق*ص ایرانیاش خوب بود، اما به پای مهسا نمیرسید. چشمش به نگاه ه*یز فاتح افتاد که لم داده روی مبل همانطور که شربت مینوشید، رقصشان را تماشا میکرد. نمیدانست به او خیره شدهاست یا حنا...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 99
با این جمله خونش به جوش آمد. سریع شال حر*یرش را به سر گذاشت و طعنه روی زبانش جنبید: - هنر دست خودته! بذار همه بدونن با چه دیوونهای دارم سر میکنم. زبان بیپروایش همچون مار افعی چنان نیش میزد که بدتر از صد تا سیلی بود. حسام اینبار سعی کرد بدون داد و هوار قائله را بخواباند. جسم نحیف دخترک را ...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان زخمه ی خلقان - پارت 100
ماهبانو، ناباورانه به چهرهی درهمش خیره شد که با حرص خاصی این جمله را ادا کرد. بالاخره حرف دلش را زد، اگر نمیگفت که میمرد! دردش رقصیدنش بود. این همه مقدمه چیده بود که باز خوی تسلط اربابیاش را به رخ بکشد. در حالی که بلند میشد، همزمان لباسش را مرتب کرد و گفت: - من واقعاً نمیدونم چی باید بگ...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
