پارت دویست و هفتم :

مادامی که با غم و دل‌خونی‌هایش دست و پنجه نرم می‌کرد، یک کلام محبت‌آمیز کافی بود که شعله‌ی گرمی بر خزان روحش بتابد. این‌که هنوز در چرخه‌ی زوال زندگی پوسیده نشده‌‌ بود چه علتی داشت؟ سر بالا آورد، نگاهشان که به‌ هم تلاقی کرد، چیزی در سینه‌اش لرزید، انگار یخ‌های قلبش ترکید. به نظر از پاسگاه برمی‌گشت که حتی فرصت نکرده‌ بود لباس فرم نظامی‌اش را عوض کند. چشمان مخملی و گیرایش رشته‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    سپاس فراوان لیلا جون خدا قوت عزیزم عالی بود قلم زیبات ماندگار ❤️ 🍀 ❤️ 🍀 ❤️ 🍀

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️