پارت دویست و هفده :

قلبش ریخت. در مورد او داشتند صحبت می‌کردند؟ لحن خشن و عاصی مرد با قدم‌های تند و محکمش که از راهرو می‌گذشت یکی شد.
- خود دانی! فقط بدون که مسئولیتش با توئه.
صدای ضعیف عاطفه را شنید که نگران برای بدرقه شوهرش تا دم درب رفت.
- حالا کجا میری؟
- قبرستون!
بانگ فریادش، شانه‌های دخترک را پراند. در این مدت از بس اتفاقات تلخ و ناگوار چشیده‌ بود که با هر تلنگر کوچکی اشکش دم مشکش بود. دی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    2

    سپاس فراوان بانت سه پارت پشت سر هم عالی بود دست گلت درد نکنه لیلا جون قلمت زیبات مانا💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀

    ۴ ماه پیش
  • Z.k

    2

    خدا قوت بانو جان ممنون از این پارت های زیبا 🥰🥰🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    2

    سپاس فراوان بانو بابت چند پارت خدا قوت قلمت مانا عزیزم بسیار زیبا و لذت بخش 💐💐💐💐

    ۴ ماه پیش
  • الی

    2

    خسته نباشید نویسنده جان .ای کاش از این مادر بزرگا تو زندگی همه ی ماها بود که بتونه خوب راهنمایی کنه

    ۴ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    پس بالاخره ماه بانو با حسام به هم به یه ارامش کمی رسیدن ممنون بابت پارتهای طولانی و باهم بوس به لپت💋💯🙏💖

    ۴ ماه پیش
  • شهد

    2

    ممنون از نویسنده عزیز که چندین پارت را با هم برامون گذاشتند

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️