زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و هفده :
قلبش ریخت. در مورد او داشتند صحبت میکردند؟ لحن خشن و عاصی مرد با قدمهای تند و محکمش که از راهرو میگذشت یکی شد.
- خود دانی! فقط بدون که مسئولیتش با توئه.
صدای ضعیف عاطفه را شنید که نگران برای بدرقه شوهرش تا دم درب رفت.
- حالا کجا میری؟
- قبرستون!
بانگ فریادش، شانههای دخترک را پراند. در این مدت از بس اتفاقات تلخ و ناگوار چشیده بود که با هر تلنگر کوچکی اشکش دم مشکش بود. دی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Z.k
2خدا قوت بانو جان ممنون از این پارت های زیبا 🥰🥰🥰🥰
۴ ماه پیشسعادت
2سپاس فراوان بانو بابت چند پارت خدا قوت قلمت مانا عزیزم بسیار زیبا و لذت بخش 💐💐💐💐
۴ ماه پیشالی
2خسته نباشید نویسنده جان .ای کاش از این مادر بزرگا تو زندگی همه ی ماها بود که بتونه خوب راهنمایی کنه
۴ ماه پیشزهرا z
2پس بالاخره ماه بانو با حسام به هم به یه ارامش کمی رسیدن ممنون بابت پارتهای طولانی و باهم بوس به لپت💋💯🙏💖
۴ ماه پیششهد
2ممنون از نویسنده عزیز که چندین پارت را با هم برامون گذاشتند
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
2سپاس فراوان بانت سه پارت پشت سر هم عالی بود دست گلت درد نکنه لیلا جون قلمت زیبات مانا💚🍀💚🍀💚🍀💚🍀