پارت دویست و یازده :

دستان ماه‌بانو روی دامن مخملی پیراهنش لغزید. موسیقی‌ای که پخش میشد، همهمه‌ی جمعیتی که با شور فراوان دست می‌زدند و غرق در جشن و سرور بودند، مثابه‌ی¹ پشه‌های مزاحم، درونش را می‌گزید. اصلاً حواسش به افتادن شالش روی شانه‌هایش نبود.
- م... من اومدم... .
ادامه‌ی جمله در دهانش نصفه ماند. امیرعلی نگاه به زمین دوخت و موهای تازه درآمده‌ی روی صورتش را مالید؛ مثل سایه‌ای کم‌رنگ بر پوست س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    امیدوارم حسام اونا رو باهم نبینه و دچار سوتفاهم نشه

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    2

    ممنون از چند پارتی که پشت سر هم گذاشتی لیلا جان خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    2

    خدا قوت قلمت مانا 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️