زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و یازده :
دستان ماهبانو روی دامن مخملی پیراهنش لغزید. موسیقیای که پخش میشد، همهمهی جمعیتی که با شور فراوان دست میزدند و غرق در جشن و سرور بودند، مثابهی¹ پشههای مزاحم، درونش را میگزید. اصلاً حواسش به افتادن شالش روی شانههایش نبود.
- م... من اومدم... .
ادامهی جمله در دهانش نصفه ماند. امیرعلی نگاه به زمین دوخت و موهای تازه درآمدهی روی صورتش را مالید؛ مثل سایهای کمرنگ بر پوست س
لطفا صبر کنید...

هدی
0امیدوارم حسام اونا رو باهم نبینه و دچار سوتفاهم نشه