پارت ده :

نازگل


صبح، مثل پرده‌ای خاکستری روی ده افتاده بود.

نه صدای خروس، نه بوی نان تازه… هیچ‌چیز مثل دیروز نبود.

من، با چشمانی خسته و دلی خالی، گوشه‌ی حیاط نشسته بودم.

پارچه‌های شسته را آویزان می‌کردم، ولی دست‌هام از شب پ ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!