پارت دوم :

از همان دمِ صبح که آفتاب از پشت شاخه‌های بلوط قد کشید، صدای پا در عمارت بالا گرفته بود. زن‌هایی که همیشه با احتیاط از کنار حوض می‌گذشتند، حالا با سینی و سطل و سینیِ چای این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدند. معلوم بود خبرِ آمدن یاورخان، طوفانی‌ست که پشت پنجره‌ها بند نخواهد شد.
من کنار دیوار ایستاده بودم، با دستانی پر از برگ‌بو و سبزی‌های تازه. اما چشمم، مثل همیشه، مراقب بود؛ مخصوصاً وقتی صدای پاشنه‌های کسی از پله‌های سنگی بالا آمد... صدایی که به‌خوبی می‌شناختم.
خانم‌جان... مادر یاور.
زنی با قامتی صاف، چادری حریرگونه و نگاهی که هرچه می‌دید، حق قضاوتش را از پیش با خود داشت. موهایش با دقت زیر چارقد بسته شده بود، اما هیچ‌چیز از صلابت پیشانی‌اش کم نمی‌کرد. چشم‌هایی داشت که انگار آدم را تا استخوان می‌کاوید.
– ننه‌ی این دختر رعیت کو؟
صدایش نرم نبود؛ کشدار و تحقیرآمیز، مثل خطی که با چاقو روی چوب کشیده باشند.
من لب باز نکردم. اما مادرم، از ته حیاط خودش را رساند. چادر گلدارش خاکی بود، ولی صدایش محکم.
– امر بفرمایین، خانم‌جان؟
– کو دخترت؟ همون‌که کوزه شکوند دم کوچه، همون‌که نگاهشو از مردا نمی‌دزده.
– نازگل خطایی نکرده، خانم.
خانم‌جان، با نگاهی که از مادر گذشت و روی من نشست، گفت:
– اگه خطا نکرده، پس چرا اسمش این‌همه وقته تو دهن خدمه‌ست؟ دختر رعیت باید سایه باشه، نه آواز.
نفس حبس کردم. اما آن‌جا پایان توهین نبود. صدای زنی دیگر، تیز و نیش‌دار، از پشت ستون رسید:
– مخصوصاً اگه اون دختر بخواد به آفتاب نگاه کنه!
بهناز بود. خواهر یاور.
زنکی که زهر زبانش، دل گرگ را هم می‌لرزاند. با لب‌هایی سرخ‌تر از زغال اخگر، ابروهایی کشیده، و صدایی که مثل سوزن، یک‌راست می‌رفت زیر ناخن روح.
– نازگل خانوم! دختر رعیت! چه‌قدر راحت اسمش تو عمارت می‌چرخه... عجیبه نه مادر؟
خانم‌جان لبخند سردی زد.
– تعجب نمی‌کنم. همیشه مار از بین علف‌های بی‌اجازه بیرون می‌زنه.
بهناز ادامه داد:
– وقتشه این مار، با چوب ارباب روبه‌رو شه. نه با دلسوزی خدمه...

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالی بود ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • یاسمین

    0

    عالی بود دوست داشتم از شخصیت های شجاع و جسور اون هم دختر در داستانها لذت می برم

    ۱۱ ماه پیش
  • .. ـــــــــــــــ

    0

    ....... @

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود مرسی ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • ثنا

    0

    عالیه تا اینجا

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    تا پارت سه خوندم برام جالب بود خیلی ممنون از نویسنده لیاقت بهترینها رو داره و امیدوارم موفق باشه

    ۱۲ ماه پیش
  • حدیث

    0

    رمان خوبیه ولی باید زود زود پارت گذاری شود

    ۱۲ ماه پیش
  • شیدا

    1

    رمان های سبک قدیم را دوست دارم.

    ۱۲ ماه پیش
  • آهو

    0

    رمانش معرکست

    ۱۲ ماه پیش
  • طهورا

    0

    رمان خوبیه

    ۱ سال پیش
  • مهدیه

    0

    دوست دارم بقیشو بخونم نظر بدم

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    0

    واقعا قشنگه

    ۱ سال پیش
  • سکینه قاسم پور

    0

    مواظب خودت باش

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    برای شروع خیلی جذابه و مشتاقانه خواهانم دنباله رمان بخونم امیدوارم دلنشین تر باشه❤️❤️خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • زارعی

    0

    تا این پارتی که خوندم خوبه

    ۱ سال پیش
کپی شد!