پارت نهم :

"نازگل"

تمام عصر را با دستان خیس و دل خشک، در حیاط عمارت گذراندم.

گل‌برگ‌های پژمرده‌ی شمعدانی را یکی‌یکی جدا کردم، انگار اگر خارهای ذهنم را هرس کنم، قلبم سبک‌تر می‌زند.

پله‌ها را شستم، آن‌قدر که بوی صابون پیچید توی گلویم و چشم‌ها ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!