پارت سوم :

سینیِ برگ‌بو هنوز توی دست‌هام بود، اما دیگه بوی سبزی نمی‌داد.
انگار بوی کینه‌ی زن‌ها، همه‌ی رایحه‌ی باغ رو بلعیده بود.
از جا جم نخوردم. حتی وقتی نگاه بهناز مثل سیخ داغ، نشست روی پوستم.
فقط چشم توی چشمش انداختم و گفتم:
– شما عادت دارین هر چی که ازتون نمی‌ترسه، مار ببینین... اما مار گاهی تنها راهشه که خودش باشه، تا پا نشه لهش می‌کنن.
صورتش جمع شد. لبخندش لرزید.
خانم‌جان با صدایی آرام اما برنده گفت:
– زبونت زیادی زهر داره دختر. این‌جا، خونه‌ی ماست... نه جای بلندپروازی رعیتا.
نگاهم را از هیچ‌کدام نکندم. دلم می‌لرزید، اما صدام نه.
– خونه‌ی شماست، درست. اما ما هم از دیوار این خونه بالا نرفتیم... نسل به نسل این‌جا عرق ریختیم. سایه بودیم، باشه. ولی سایه‌ای که نباشه، دیوار هم پیدا نیست.
خانم‌جان بی‌آن‌که پلک بزند، گفت:
– زیادی فکر می‌کنی دختر جان. فکر، سرکشی می‌آره. و رعیت، اگه سرکشی کنه، یا تبعیده یا خفه.
مادرم پُشت سرم نفس‌نفس می‌زد. صدای لرزونش از لابه‌لای خشونت فضا راه کشید:
– خانم‌جان، نازگل از رو بی‌ادبی نگفت...
اما بهناز خندید. بلند و تمسخرآمیز.
– از رو ادب گفت؟! پس وای به حال بی‌ادبیش! اگه نازگل خانوم همچین زبونی داره، لابد دلش هم واسه پسر ارباب می‌تپه، ها؟
همه‌چیز یک لحظه ساکت شد. مثل دهی که خبر مرگ شنیده باشد.
نفسم برید. فقط یک لحظه. اما با تمام توانم لب‌هامو به‌هم دوختم.
آبرو، پشت همین سکوت زنده می‌موند.
خانم‌جان یک قدم جلو اومد.
سایه‌ش افتاد روی صورتم.
– اگه ذره‌ای از این خیال‌پردازی‌ها تو وجودت باشه، نازگل، به خدا قسم کاری می‌کنم ده هم فراموشت کنه. ارباب‌زاده واسه تو نیست. نه حالا، نه هرگز.
پشت پلکام داغ شد. اما سرم رو بالا گرفتم.
لبخندی زدم، اما نه از لذت؛ از جنگیدن با گریه‌ای که به گلو چنگ انداخته بود.
– خیال نمی‌کنم... خانم.
و بعد، برگشتم سمت پله‌ها.
صدای مادرم، پشت سرم لرزید، اما من دیگه نمی‌شنیدم.
نه به‌خاطر خشم، نه حتی به‌خاطر ترس.
فقط به‌خاطر حقیقتی که تو دلم جا خوش کرده بود:
من رعیت بودم. اما دل، ارباب نمی‌شناسه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    آفرین خوب جواب دادی نازگل جون. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۲ روز پیش
  • Aso

    1

    نویسنده رمان قلم بسیار عالی داره چون خیلی زیبا احساسات و جو داستان را بیان می کند من از خواندن این رمان لذت بردم

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • شیدا

    0

    نازگل شخصیتی جسور

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خیلی عالیه

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    عالیییییبیییییی

    ۱ سال پیش
  • سارا

    0

    عالی بود و قشنگ

    ۱ سال پیش
  • شاهو

    0

    خوب عالی بینظیر

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    عالیه آموزنده هست

    ۱ سال پیش
  • زینب

    0

    عالیه ، مشتاقم ادامه را بخونم

    ۱ سال پیش
  • ناشناس

    0

    از خانواده ارباب متنفرم !

    ۱ سال پیش
  • ملیکا

    0

    عالی خیلی خوب

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    نه عالی بوددد

    ۱ سال پیش
  • من

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • هما

    0

    شاید میگفتم به خودت اطمینان داشته باشه وبه ندای دورنت گوش کن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️