سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهارده :
بغض، مثل تکهای استخوان در گلو مانده بود، اما نازگل، آرام از آغوش مادر بیرون آمد.
چشمهایش سرخ بود، اما نه خیس.
گونههایش تبدار، اما نه لرزان.
دستش را کشید روی صورت، نه برای پنهان کردن اشک…
برای پوشاندن ردی از زنی که در آن لحظه، دیگر آن دخترِ همیشهساکت نبود.
– من میرم بیرون، ننه.
صدام باید توی این جشن گم بشه، اما سایهم نه…
مادرش چیزی نگفت. فقط با چشمانی
لطفا صبر کنید...