پارت چهارده :

بغض، مثل تکه‌ای استخوان در گلو مانده بود، اما نازگل، آرام از آغوش مادر بیرون آمد.
چشم‌هایش سرخ بود، اما نه خیس.
گونه‌هایش تب‌دار، اما نه لرزان.
دستش را کشید روی صورت، نه برای پنهان کردن اشک…
برای پوشاندن ردی از زنی که در آن لحظه، دیگر آن دخترِ همیشه‌ساکت نبود.
– من می‌رم بیرون، ننه.
صدام باید توی این جشن گم بشه، اما سایه‌م نه…
مادرش چیزی نگفت. فقط با چشمانی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️