پارت چهارده :

بغض، مثل تکه‌ای استخوان در گلو مانده بود، اما نازگل، آرام از آغوش مادر بیرون آمد.
چشم‌هایش سرخ بود، اما نه خیس.
گونه‌هایش تب‌دار، اما نه لرزان.
دستش را کشید روی صورت، نه برای پنهان کردن اشک…
برای پوشاندن ردی از زنی که در آن لحظه، دیگر آن دخترِ همیشه‌ساکت نبود.
– من می‌رم بیرون، ننه.
صدام باید توی این جشن گم بشه، اما سایه‌م نه…
مادرش چیزی نگفت. فقط با چشمانی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!