پارت هجده :

بخار از دهانه‌ی دیگِ مسی بالا می‌رفت.
هوای مطبخ دم‌کرده و سنگین بود، بوی آویشن و پیاز داغ نشسته بود روی دیوارها.
سطل آب را گذاشتم گوشه‌ی حوض سنگی و بی‌صدا نشستم کنار چراغ نفتی که شعله‌اش آرام می‌سوخت.
انگشت‌هام را به هم فشردم.
دلم از کار نلرزیده بود… از حرفی بود که توی گوشم مانده بود.
یه روز، وقت داشتی، دوست دارم باهات بیشتر حرف بزنم.
دختر ارباب، با آن رخت سپید

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!