سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هجده :
بخار از دهانهی دیگِ مسی بالا میرفت.
هوای مطبخ دمکرده و سنگین بود، بوی آویشن و پیاز داغ نشسته بود روی دیوارها.
سطل آب را گذاشتم گوشهی حوض سنگی و بیصدا نشستم کنار چراغ نفتی که شعلهاش آرام میسوخت.
انگشتهام را به هم فشردم.
دلم از کار نلرزیده بود… از حرفی بود که توی گوشم مانده بود.
یه روز، وقت داشتی، دوست دارم باهات بیشتر حرف بزنم.
دختر ارباب، با آن رخت سپید
لطفا صبر کنید...
