سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دوازده :
صدای دفها هنوز با شور میکوبید روی دل شب.
چراغها میرقصیدند، و نغمهی شادِ ساز، حیاط عمارت را پر کرده بود از رنگ و جنبوجوش.
نازگل، کنار ستون سنگی ایوان ایستاده بود. چشمش بیاجازه دویده بود میان جمع.
آنجا، میان خندهها و لباسهای روشن، یاور بود...
با پیراهن سفید، کراوات ساده، ایستاده کنار یکتا که لبخندهایش نرم بود و خالی از هر زخم.
یاور میخندید. آرام
لطفا صبر کنید...
