سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پانزده :
راوی
شعلههای آخرین فانوس، با وزش نسیمی خنک، لرزیدند.
مهمانها یکییکی از حیاط بیرون رفته بودند و سکوتی نیمهگرم روی عمارت افتاده بود.
صدای دف خاموش شده بود، صداها دور شده بودند، و آنچه مانده بود، تنها صدای پای نرم زنان خسته و خندههای دورگهی خدمه بود که بساط جمع میکردند.
یاور، کنار در ایوان ایستاده بود. پالتویش را روی شانه انداخته بود و چشم به حیاط داشت؛
به ه
لطفا صبر کنید...
