پارت یازده :

شامگاه جشن، در میان نغمه‌های دف و آوازهای زنان، رنگ و نور، پر از شوق و هیجان بود.
اما در دل یکی از گوشه‌ها، نازگل ایستاده بود؛ سرش گیج می‌رفت، چشم‌هایش پر از سایه‌های مبهمی شده بود که هیچ‌کس جلودارش نبود.

دستش لرزید و قلبش با طپش ناگهانی انگار به شکلی بی‌سازگار می‌خواست از سینه‌اش بپرد.
صدای موسیقی، خنده‌ها و پایکوبی‌ها مثل صدایی از دور برایش می‌رسید؛ توی آن غوغا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!