سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت یازده :
شامگاه جشن، در میان نغمههای دف و آوازهای زنان، رنگ و نور، پر از شوق و هیجان بود.
اما در دل یکی از گوشهها، نازگل ایستاده بود؛ سرش گیج میرفت، چشمهایش پر از سایههای مبهمی شده بود که هیچکس جلودارش نبود.
دستش لرزید و قلبش با طپش ناگهانی انگار به شکلی بیسازگار میخواست از سینهاش بپرد.
صدای موسیقی، خندهها و پایکوبیها مثل صدایی از دور برایش میرسید؛ توی آن غوغا
لطفا صبر کنید...
