سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نوزده :
دستم رو بردم سمت پارچهی گوشهی سفره تا خونِ تازهای که از انگشتم راه گرفته بود، نچکد توی ظرف. اما دیر شده بود... لکهی سرخ، مثل داغی ناخواسته، نشسته بود روی لبهی کاسهی سفید.
– صبر کن ببینم...
صدای یاور، اینبار نزدیکتر بود. ساکن و جدی، اما نه خشک... چیزی در تُن صداش بود که مثل لمس نسیم، پوست آدم را میلرزاند.
برگشتم که چیزی بگویم، اما چشم که در چشمش دوخته شد، لبهایم قفل
لطفا صبر کنید...

شبنم
1سپاسگزارم ولی با تمام این وجود دام برای یکتا سوخت اون بی گناه بود وتو این آتش خشم وکینه وحسادت گرفتار شد و نازگل به از ازدواج یکتا باید مراقب دلش چشمش و رفتارش می بود ومقصر ه چه بلایی سرش بیاد حقشهونباید رو دیوار زندگی کسی خونه بسازه چشمش دنبال مرد کسی باشه حتی اگه اون مرد به اوفکر میکرد زمانی