پارت نوزده :

دستم رو بردم سمت پارچه‌ی گوشه‌ی سفره تا خونِ تازه‌ای که از انگشتم راه گرفته بود، نچکد توی ظرف. اما دیر شده بود... لکه‌ی سرخ، مثل داغی ناخواسته، نشسته بود روی لبه‌ی کاسه‌ی سفید.
– صبر کن ببینم...
صدای یاور، این‌بار نزدیک‌تر بود. ساکن و جدی، اما نه خشک... چیزی در تُن صداش بود که مثل لمس نسیم، پوست آدم را می‌لرزاند.
برگشتم که چیزی بگویم، اما چشم که در چشمش دوخته شد، لب‌هایم قفل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    یاورهم یک حسایی داشته ولی هنوز مطمئن نیست. ویکتا دید چیزی که نباید حالا شک ولش نمیکنه. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۳ هفته پیش
  • شبنم

    1

    سپاسگزارم ولی با تمام این وجود دام برای یکتا سوخت اون بی گناه بود وتو این آتش خشم وکینه وحسادت گرفتار شد و نازگل به از ازدواج یکتا باید مراقب دلش چشمش و رفتارش می بود ومقصر ه چه بلایی سرش بیاد حقشهونباید رو دیوار زندگی کسی خونه بسازه چشمش دنبال مرد کسی باشه حتی اگه اون مرد به اوفکر میکرد زمانی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️