سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت بیست :
ایوان، در سکوتی خنک و نیمهروشن، آرام گرفته بود. نسیمی که از باغ میگذشت، بوی خاک و برگهای خیس را با خودش آورده بود. ماه، گرد و سفید، میان ابرهای نقرهای میدرخشید.
یاور، قدم از پلکان ایوان پایین گذاشت، انگار که بخواهد فقط دور شود… که چشمش افتاد به سایهای نشسته، چند قدم آنسوتر.
نازگل بود.
روی پلهی پایینی، زانو بغل گرفته بود و نگاهش به آسمان بود. نور ماه افتاده بود روی
لطفا صبر کنید...
