پارت بیست :

ایوان، در سکوتی خنک و نیمه‌روشن، آرام گرفته بود. نسیمی که از باغ می‌گذشت، بوی خاک و برگ‌های خیس را با خودش آورده بود. ماه، گرد و سفید، میان ابرهای نقره‌ای می‌درخشید.
یاور، قدم از پلکان ایوان پایین گذاشت، انگار که بخواهد فقط دور شود… که چشمش افتاد به سایه‌ای نشسته، چند قدم آن‌سوتر.
نازگل بود.
روی پله‌ی پایینی، زانو بغل گرفته بود و نگاهش به آسمان بود. نور ماه افتاده بود روی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    حس داره ولی چون مادرش مخالفه داره انکارمیکنه تا حسش بیشتر نشه. ممنونم

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️