پارت چهارم :

تا غروب، انگار زمان کش اومده بود و رو زخم دلم نمک می‌پاشید.

هیچ‌کس دیگه صدایم نکرد.

نه کسی نگاهم را خواست، نه حرفم را.


اما همین که خورشید آرام آرام از پشت کوه‌ها عقب رفت، صدای اسب‌ تاخت‌زنی دوباره پیچید در حیاط. زن‌ها از ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!