سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هفده :
آفتاب، گرم نبود. فقط روشن بود.
مثل نگاهی که به آدم میتابه، اما ازش رد میشه، بیاثر، بیحرارت.
نشسته بودم کنار حوض، با دستانی که توی آب فرو رفته بود و دلوپسی که از آب هم سردتر بود.
برگِ زردی افتاد روی سطح راکد. موج خورد… اما زود آروم شد.
مثل دلم، که دیگه حتی واسه رنج هم بیتاب نمیشد.
از توی پنجرهی اتاق بالا، صدای خندهشون میاومد…
نه بلند، نه پرهیجان…
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
شبنم
0سلام خسته نباشید قلمتون آنقدر زیبا ودلچسب وشاعرانه است که همزمان با نگاه ذهن ودل را نیز درگیر میکند تاثیزش آنچنان زیاد است که انگشت برای اضحارنظر. جلو نمره واقعا مهووغرق میشه تود استان دلم میخواد نازگل زن ارباب نشه ولی از نوکری دربیاید دوست زن ارباب بشه وعاشق فردی بهتر از ارباب بشه وخ
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شبنم
0عشق زیباست اما غرور وشخصیت انسان از آن مهمتره ای کاش عاشق فرد مهم دیگری بشه وبفهمه اون عشق واقعی نبود وضربه نخوره و همراه دوست ومشاور ارباب بشه کاش به اوج برسه ودل من کمی تسکین بگیره ودلشوره ازش دور بشه