پارت هشتم :

شب، چون چادری مخملی، بر کوهساران آویخته بود و جاده‌ی باریک ده، زیر نور لرزان فانوس کالسکه، سایه‌سایه می‌لرزید.

بوی خاکِ شب‌خورده، با نسیمی آرام، به درون کالسکه خزیده بود.

سکوت، مثل پرده‌ای ضخیم بین سه نفر نشسته بود؛ یاور، بانو شورانگیز، ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!