ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و بیست و یک :
بوی تیز عرق، بوی خون، بوی نم، خاک با سرمای اتاق مربعی که دیوارهای پر کندهکاری دودی و تیرهاش ذوق کور میکرد، ترکیب شده و باعث آزار بینی مردی شده بود که چشمانش بسته، موهای سرش بهمریخته و از نوک تار موهایش قطرات ترکیبی خون و آب چکه میکرد. گلویش چون کویر خشک بود و تلاشش برای فرو فرستادن اندک آبدهانش به درد افتادن گلویش منجر میشد. پیراهن سفیدی که قطرات خون رویش نمای نچندان جالبی داØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلا-
1چقدر این پارت رو دوست داشتم ، توصیفاتش کاملا مارو به حال مزدک آگاه کرد ... امیدوارم این عشق برای نجات روحش از سیاهی تو قلبش جوونه زده باشه ، چون توی توصیفات رامی انگار نور محضی بودی که با مزدک و سیاهیش کاملا قهر و ناآشنا بود:)
۸ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
رامی واقعا نوریه که تابید به دنیای تاریک مزدک، باید دید قدر این نور رو میدونه یا نه..
۸ ماه پیشفاطمه ❤️
1آخی عزیزم چه قشنگ عاشق شده 🥺💜💜💜
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تازه این عشق هنوز جوونه زده✨
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای قلبم براش🥲💔بمیرم واسه مزدک🥺بچه چقدر دلبسته ی رامی شده...
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تازه هنوز اول عشقشه!
۱ سال پیشفیونا
0بله دیگه... پای رامی که وسط میاد، مزدک هم پَر!
۱ سال پیشFatemeh
0اخ رامدخت آخ چیکار کردی با مزدکمون
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مزدکمون رو از دست دادیم🍃
۱ سال پیشراز
0مزدک انقده خوتون نزن دل ک رفت عقل و هوشم میره عزیزم
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
این مرد جوری دل باخته که...:)🍃
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آناشید
0عشق افسانه ای ..