ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و بیست و نهم :
خیابانهای شهر ساحلی شلوغ بود مانند خیابانهای شهر قصهی ناجوری؛ هر روزی که به روز تحویل سال نزدیک میشد، خیابانها هم شلوغتر و مردم هیجانزدهتر میشدند. با تمام اوج گرفتنها و سقوطهایی که در زندگی داشتند، کم یا زیاد فرقی نداشت درحال تجربهی هیجان بودند. عدهای هم که گیر سقوطهای دنبالهدارشان در زندگی بوده و رنگ اوج گرفتن را ندیده بودند یا اگر هیجان داشتند دیده نمیشد یØ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اخ نشاط اخ نشاط
0هیچ مادری بچه شو رها نمیکنه نیکو شاید دلیل محکمی داشته ولی کاش همون موقع دلیلشو میگفت کاش بجای فرار میموند و سعی میکرد درست کنه راستش من بجای نشاط دلم مچاله شد این پارت خیلییی غم داشت
۸ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
باید دید چه دلیلی پشت جدایی و رفتنشه..
۸ ماه پیشفاطمه زهرا
1واقعا میخوام بدونم دلیل نیکو برای رفتنش چی بوده،که الان مجبور بشه برای حتی یه نگاه این حرفا رو بشنوه..ولی سه تاشون گناه دارن:))خبری از هومن نیست،اون کجاست
۱ سال پیشفیونا
1هعی..زندگی💔گریه ام گرفت.نمیشه بهشون حق نداد.نیکو یه مادره و بدلیلی نامعلوم ک مشخص نیس ارزش ب این حال افتادن خودش و خانوادشو داشته یا ن گذاشته رفته،بامداد میترسه باحضور نیکو تو زندگی نشاط،دخترشو از دست بده و ازش دورشه.و این درحالیه ک این دونفر نمیتونن یه مکالمه درست حسابی برای حل مشکلشون داشته باشن
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
شاید فقط لازم باشه آروم باهم صحبت کنن و همدیگه رو بفهمن؛ اما هردو حق به جانب هستن و به هم گوش نمیدن.
۱ سال پیشهانی
3یه مادر هیچ وقت بچشو رها نمیکنه من احتمال میدم نیکوکه عاشق بامداد به مشکل یا یه مریضی داشته که مجبور شده ولش کنه
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قطعا همینطوره، احساسات و رفتار نیکو نشون میده به بامداد بیحس نیست
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اناشید
0اتفاقا برعکس.. به چشم دیدم چه مادر ها که بچشونو برای خوشگذرونی های خودشون فدا کردن و سالها سالها سراغی ازشون نگرفتن. نیکو حتی اگرم دلیل قانع کننده ای داشته باشه به چشم من ی زن و مادر بی لیاقته. فقط بی لیاقت.