لیست کلیه پارتهای رمان ناجوری : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 434
-
رمان ناجوری - پارت 41
سوی دیگر؛ مقابل چشمان خیرهی رامی، در خانه باز شد و او که خروج بامداد را دید بهسمت در میلهای باغ چرخید و بیتوجه به هومن که نگاه به چهرهاش دوخته بود، قدم سوی در برداشت و با لبخندی ملایم همصحبت نشاط شد. - خب اسم این خانم خوشگل چیه؟ نشاط به شکل بانمکی کمی خود را از رامی فاصله داد و لبخند ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 42
بامداد؛ همین مرد بیستوششسالهی اکنون که با دو قدم فاصله پشتسر رامدخت و نشاط راه میرفت و نگاهش به تصویر دلنشینی که در آن رامی، نشاط را در آغوش به حرف گرفته خیره بود. پس از قدم زدنی که به جانشان چسبید بالاخره قصد بازگشت به عمارت را کردند که رامی همان ابتدای راه جنگلی نشاط را روی زمین گذاشت تا ک...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 43
امروز اهل ناجوری ادامهدار شد با چرخیدن روی خورشید سوی کارگاه جواهرسازی بانو ورهرام؛ آنجا که برخلاف سروصدای بلند و آزاردهندهی طبقهی پایین، سکوت آرامشبخش فضای دو سالن چسبیده بههم طبقهی دوم را آوای ملایم پیانو که از سکوت بسیار آرامکنندهتر بود، شکسته و فضا را برای رازان قابلتحمل کرده بود. در...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 44
چشمانش از بیخوابی دیشب میسوخت، سفیدی چشمانش کمی سرخ و نگاه مشکی و همیشه مهربانش نمدار و پژمرده بود. کسالت در حال و احوالش بیداد میکرد و هیچ میلی به بیرون زدن از اتاقش نداشت. ایرج بهخوبی علت این گوشهگیری رامی را میدانست، بانو هم گرچه چندان برایش اهمیت نداشت؛ اما از شام و صبحانه نخوردنش کمی ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 45
در عمارت ورهرام رامی بیدار بود، همان لحظه که رازان با بوسهای بر پیشانیاش از کنارش برخاست و پس از لحظاتی او را در اتاق تنها گذاشت، از خواب بیدار شد؛ اما واکنشی نشان نداد. تنها با شنیدن صدای بسته شدن در، چشمانش را گشود و نگاهش را به نقطهای نامعلومی روی در دوخت. هنوز دقایقی نگذشته بود که ذهنش دوب...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 46
هرچه مسیر را جلوتر میرفت و از شهر خارج میشد، تعجب از استرسش پیشی میگرفت تا اینکه کاملاً حیران و ترسیده فرمان را به راست چرخاند و انتهای راهخاکی نسبتاً طولانی به دیوار آجری خرابهی مقابلش که توسط نور چراغهای ماشین مشخص بود، خیره ماند. محکم آبدهان فروفرستاد و با حس مخوف و بیش از حد ساکت بودن ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 47
کمین کرده بودند، برای دختری که قلب بیمارش کمطاقت و ترسیده به سینهاش کوفته میشد کمین کرده بودند و هرچند روح از تنش جدا شده بود، دنیا دور سرش میچرخید و از صوت بلند شلیک گلولهها به وحشت افتاده بود. طاقت نیاوردنش را خودش هم باور داشت، طاقت نمیآورد؛ اما شوکه شدنش توان نشان دادن هر عکسالعملی جز ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 48
حبس کلبهای در دل جنگل؛ تنها صدایی که در فضای مستطیلی و کوچک سالنی سایهروشن که رامی مهمانش بود میپیچید، صوت سوخته شدن هیزم در شعلهی شومینه بود و همین صدا مغز گیج رفته و نیمههوشیار رامی را درگیر کرده بود. مانده بود میان بیدار شدن و خواب رفتن دوباره و حس میکرد این نیمههوشیاری حال و احوالش را ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 49
دورتر از رامدخت ورهرام و این مرد مزدک پایدار، رازان بود که سفیدی چشمانش به سرخی میزد و نمای خونبار جنگل نشسته در حدقهی چشمانش هیچ جذاب نبود. صدای گذر ماشینها در خیابان ذهن خستهاش را بهمریختهتر از پیش میکرد. یاوری را به سراغ نریمانی، طرف دوم معامله با خود فرستاد؛ اما او چون آبی که بر خاک ت...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 50
ساعتی بعد؛ بامداد همچنان در محوطهی عمارت زیر پنجرهی اتاق رامی نشسته و گوش به صوت گریهی مظلومانهی او سپرده بود. همه غرورش را باخته به قطرهقطره اشکهای رامی، چانهاش از فشار بغض سنگینی که قصد خفه کردنش را داشت به لرزش افتاد و دستش را که به زمین سخت چسباند حینیکه روانش از شنیدن صدای هق زدن رام...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 51
نسیم سردی وزید که طرهای از موهای رامی را بر رخش رقصاند، سوی دیگر شهر بسیار دورتر از رامدخت چنانکه گویی جهانی از او فاصله داشت؛ زنی میانسال با پیچیدن لبهی پتوی کرمرنگی دور خود، آبی مات نگاهش را دوخته به رقص برگها نورستهی شاخههای تکدرخت حیاط کوچک طبقهی پایین که خبر از نزدیکی بهار میداد، ب...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 52
در خانهای که رامدخت مهمانش شده بود؛ حبس اتاق کوچک بامداد که پیش از ورود به عمارت آنجا میزیست، رامی پس از تعویض لباس در را گشود و با برخورد نسیم خنکی به چهرهاش، لبخندی کمرنگ روی لبان باریکش نشاند سپس لبهی شال سیاه همرنگ شلوارش را بر موهای مواج و آزادش منظم کرد و بعد؛ آستینهای پیراهن دکمهدار ...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 53
معمای ذهن رازان؛ مزدک پایدار بود، او که نگاه آبی و دقیقش را به نزدیک شدن حلقهی ظریف قفل کوچک پابند به حلقهی کوچک دیگری دوخته، اخمی کمرنگ بین ابروانش نشانده بود و غرق لذت از برخورد حرارت شومینهی مقابل بر چهرهاش، نوکپوتین سیاهش را از زمین فاصله داد و آهسته بر زمین کوفت. آرنجهایش تکیه بر زانوا...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 54
صبح روز بعد؛ باران نمنم بارید بلکه غبار را از عمارت ورهرام بشوید، به ساز دلهای غمگین اهالی عمارت بر زمین دریا شود و چون سیل اشکهایی که چشمههایشان در چشمانشان خشکیده بود، غرقشان کند. یکی از این اهالی غمگین و آشفته رازان بود؛ او که دست به سینه ایستاده پشت پنجرهی سراسری که نم باران روی شیشهی ت...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 55
با قلب خود بر سر اینکه مدت کوتاهی دندان روی جگر بگذارد و از درد زمینش نزند، کنار آمد و نگاهش خیره به چوب نسبتاً مناسبی برای فکری که در سرش جرقه زد، گوشهایش درگیر شنیدن نالهی هیلا و ترس در وجودش دو برابر، نگاهش از فاصلهی رو به کم شدن دوست یاسر به هیلا گذشت، با پای هیلا بالا آمد و از آنجایی که د...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 56
حوالی ظهر بود که باران بند آمد و عطر نم برخاسته از زمین دلگرم، نسیمی گذرا لابهلای شاخههای درختان جنگل نزدیک به عمارت ورهرام سوی درهای میلهای باز آن دوید و رایحهی خنک نم را به مشام ایرج ورهرام رساند؛ او که نشسته لبهی تخت در اتاق مشترکش با بانو، آرنجهایش را به زانوانش تکیه داده و دستانش را در...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 57
هرچقدر سکوت عمارت باشکوه ورهرام تا ساعتها شکستنی نبود، در عوض خانهای در محلهای قدیمی که در آن عدهای غریبه که از هزاران آشنا برای هم آشناتر بودند، زندگی میکردند؛ لحظهای رنگ سکوت را به خود ندیده و فضای کوچک حیاطش از سروصدای اهالی و آهنگ حرف زدنها و خندههایشان پر بود. به فاصلهی هشت قدم از د...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 58
زمان از عصرگاه مهاجرت کرد تا شبانگاه؛ آنوقت که در خانهی قدیمی، دست رامی نوازشگر روی کمر نشاطی که در آغوشش به خواب رفته بود، کشیده شد و بعد مشغول نوازش موهای او که سر روی شانهاش گذاشته بود، دم عمیقی از عطر شیرینش گرفت و لبخندی که آمد بر لبش بنشیند با برگشتن بامداد و هومن سمتش عمق یافت و پررنگ ب...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 59
هیلا با نشستن دست عظیمه روی شانهاش، نگاهش را زیر انداخت و چشمانش را محکم بست. هومن خیره به جدال بین چشمان رامی و بامداد، قدمی عقب رفت و دستش را بند کرده به در ماشین، نفسزنان و مبهوت با کشیدن دستانش سمت نشاط، او را به آغوش خود دعوت کرد. صدای طناز که در درگاه اتاق ایستاد و از مادرش خبر بهمریختگی...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ناجوری - پارت 60
آهنگ خندههای شیرین نشاط که زیر نگاههای گاه و بیگاه حنیف و خیرگی بامداد دور حوض میچرخید و هرازگاهی برخورد محکم دستش با آب درون حوض هیجان به صدای خندههایش میافزود، به گوش رازان رسید و ذهن او را به هوشیاری دعوت کرد. خنکای ته دهلیزهای بینی را با دم عمیقی حس کرد و لبانش را فشرده برهم حینیکه سر ...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
