پارت صد و سی و دوم :

ظهر برای اهالی قصه دیرتر از هر صبحی به آسمان رسید؛ اما برای رامدخت که خواب سبکی را گذرانده و با صوت باز شدن در چشمان خمارش را گشود، ظهر برایش حکم صبح را داشت چراکه هیچ طولانی بودن مسیری که عقربه‌ها برای رسیدن به ساعت دوازده‌ظهر طی کرده بودند را حس نکرد. ناله‌اش بابت خشکی کمرش در گلو خفه، سینه جلو داد تا فشاری به شانه‌هایش وارد کند سپس با چهره‌ای درهم گردن به راست چرخاند و نگاهش را روی Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    1

    اوه اوه رامی مزدک میدونه داری این حس ها رو با شکارچی تجربه میکنی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    من الان منتظر جویا شدن از حال رازان و مزدک بیچاره م

    ۱ سال پیش
  • هانی

    1

    نویسنده جون دامیار ورامی عاشق هم میشن مگه ن اخ رامی بامزدک از این حس ها نداشت

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    منم یه پست دیدم تو *** نویسنده که نحوه اشنایی شخصیتا بود،واسه ی رامی نوشته بود اگه منو گروگان نمیگرفتی و نمیدزدیدی عاشقت نمیشدم👀💔

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    1

    عه مزدک گناه داره که! البته اگه در غیر این صورت بود هم می گفتم دامیار گناه داره که...

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    واقعا🤣ولی خب نه مزدک بیشتر گناه داره چون اگه عشقش یه طرفه بشه،تقریبا همه چیشو باخته،هم عشقشو هم بیست سال عمرش و اون چیزی که راجب خودشو مامانشم میگه هدر رفته

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    0

    آخی.. چه رمانتیک🫠🫶🏻 فقط سوتی رامی😂❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️