پارت صد و بیست و دوم :

رامدخت ورهرام؛ بی‌خبر از افساری که بر گردن قلب مزدک پایدار انداخته و تار و پودش از ظرافت و لطافت؛ اما سخت‌تر از هر فلزی بود، با پژواک شدن فریاد خشمگین و دردناک مردانه‌ای در دنیای خواب و رویایش حینی‌که پتوی زیر تنش را در مشت‌های لرزانش گرفته و می‌فشرد، وحشت‌زده از خواب پرید و روی تخت نشست. حدقه‌ی چشمانش درشت، نفس‌زنان به تصویر چهره‌اش در تکه‌های آینه باقی‌مانده روی دیوار خیره شد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    عاشق مکالمه های بین هانتر و دامیارم، خیلی قشنگ با هم کل کل میکنن و تیکه میندازم، شبیه دوتا پسر بچه تخس میشن و با هم حرف میزنن😂

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    گوله‌نمکای دنیای جنایتِ ناجورین😂

    ۶ ماه پیش
  • ....

    1

    این رفتارهارو که از رازان میبینم فقط دلم فشرده میشه که ایرج باهاش چیکار کرده..معلوما نوجوونی و جوونی سختی رو داشته و این حجم از بی رحم بودن اصلا قشنگ و خفن نیست💔

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    رازان چه خطرناک شده 😬😬 ممنون نویسنده جون 💜💜💜

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پای رامی وسط باشه رازان به هیچکس رحم نمیکنه🫣

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    رازان خواهر رامی نیست، مادرشه،و از یه مادر باید ترسید موقعه ی محافظت از بچه ش🥲

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️