لیست کلیه پارتهای رمان زندگی را نمی بازم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 161
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 21
توران آغوشش را باز کرد و سمت مهوا قدم تند کرد. تنشان خیس از باران بود و گونههایشان خیس از اشک. مهوا پیدرپی مادرش را میبوسید و شگفتزده پرسید: چجوری اومدی؟ چجوری تونستی بیای؟ ندا میدونه؟ توران بازوهای دخترکش را میان دستها گرفت و کمی نگاهش کرد. میان اشک شوق و دلتنگی، با لبخند گفت: ماجراش مفص...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 22
مهوا بغضکرده و گلایهمند مادرش را نگاه کرد و از جا برخاست. صدایش میلرزید و بهسختی گفت: کاش فقط یهذره به منم حق بدین، یهذره درکم کنید. من فقط نوزدهسالهم بود که تنها شدم... هر تصمیمی گرفتم، نهایت تلاشم بوده برای انتخاب بهترین راه! سمت اتاقش رفت تا بیشتر از این پیش نگاه مادرش خوار نشود. لب...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 23
لحظهای طول نکشید که آرش حین بستن دکمههای پیراهن سفیدش از پله پایین آمد. با اخم کمرنگی گفت: خوبه حالا خودت میخواستی با اتوبوس بری. دیرم شد، دیرم شد راه انداخته! همقدم با هم سمت در میرفتند که یکتا لقمهاش را باعجله قورت داد و پشتسرشان گفت: مراقب ماشینم باشی آرش! آرش بیتوجه به او، دستش را...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 24
این را گفت و متوجه مهوا بود که زیر لب غرولند کرد و بدوبیراه نثار میکرد. بعد از مکث کوتاهی، حرف را سوی دیگری کشاند. - از بابا خبر جدید نداری؟ - نه... دیگه بهم زنگ نزده. لحن تند دخترک نشان میداد که هنوز عصبانی است. اما آرش خونسرد و بیتفاوت حرفش را ادامه داد: میری سر قرار، کاش یهجوری صداتو...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 25
در باز شد و مهوا بااحتیاط به داخل ساختمان قدم گذاشت. از همان بدو ورود صدای چرخهای خیاطی به گوش رسید و همهمهی کارگاه باعث شد، حرف آرش را به یاد آوَرَد و دلهرهاش بیشتر شد. پلههای باریک را بالا رفت و پشت در رسید. دستش سمت دستگیره رفت که صدای مرد جوان به گوشش رسید. - تشریف بیارید بالا! یکها...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 26
مهوا پوزخند زد و ابرویش را بالا انداخت. - فیلم زیاد میبینی، نه؟! دهانش را کج کرد و ادای آرش را درآورد. - لنز میذارم، ریش میذارم. انگار با ببوگلابی طرفی! به قول خودت اونا یهمشت خلافکارن. باز هم گوشی آرش، حواسش را پرت کرد و اینبار با کلافگی از ماشین پیاده شد. کمی از ماشین فاصله گرفت و ...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 27
دل حنانه لرزید اما پاهایش به زمین میخکوب شده بود و توان عقب رفتن نداشت. لبهایش را به داخل فرو برد و وقتی آزادشان کرد، هر دو لبش به رنگ شاهتوت، سرخ شده بودند. - آرش... چکار میکنی؟ آرش لبخند کمرنگی زد. صدایش خش افتاده بود و گفت: یادته بچه بودی، با شاهتوت لباتو قرمز میکردی، یه گل یاس میذاشت...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 28
حامی چشمغرهای سمت مهوا رفت و رو به مادرش گفت: آرش! رنگ از رخ مهوا پرید و توران با اخم ظریفی پرسید: آرش کیه؟ حامی بدون جوابی به مادرش، گوشی را برداشت و با لحن تندی لب زد: بله؟ آرش خونسرد و آرام جواب داد: سلام، اومدم باهاتون صحبت کنم. موضوع مهمی پیش اومده وگرنه این وقت شب، بیخبر مزاحم نمیش...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 29
آرش لبخندش را جمع کرد و با جدیت در جواب حامی گفت: حقیقت اینه که منو مهواجان از وقتی با هم آشنا شدیم، مدام چالش و درگیری داشتیم و همین باعث شد که آشنایی با خانوادهها تا این حد به تأخیر بیفته و باعث همین کدورتها و سوءتفاهمها بشه. نیمنگاهی به مهوا انداخت و با مکث کوتاهی ادامه داد: منظورم از در...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 30
حامی کمی فکر کرد و آهسته سری با تأیید تکان داد. پاکت سیگار را از جیبش بیرون کشید و حین برداشتن یکنخ از آن، زیر لب گفت: باشه، شما برو... من میام. گل از گل توران شکفت و پیشانی پسرش را بوسید. با لبخند دنداننمایی گفت: الهی مادر قربون دل مهربونت بره. میدونم مهوا دلتو شکسته، حق داری. اما به قول خو...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 31
چراغقرمز بود و آرش گوشیاش را برداشت. پیامک مهوا را خواند و اخمهایش در هم رفت. زیر لب با غیظ زمزمه کرد «امیر... امیر... امیر! کی تموم میشه این کابوس لعنتی؟! کی؟» با سبز شدن چراغ و صدای بوق ماشینها، حرکت کرد. وقتی به خانه رسید، چراغهای هردو طبقه خاموش بودند. آهسته و بیسروصدا سمت راهپله رفت...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 32
گونههای دخترک رنگ گرفته بود و زبانش نمیچرخید که حرفی بزند. امیر جلوتر آمد و همانطور که خاک از شلوارش میتکاند، پرسید: خوبی؟ بقیه کجا رفتن؟ حنانه با لکنت جواب داد: اوم... م... من... یعنی تو... لبخند امیر پررنگتر شد و گفت: جن دیدی مگه دختر؟ چرا اینقدر هول شدی؟ خودتم باورت شده من همون هیولایی...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 33
امیر خواست جواب بدهد که حنانه صدایش را بالا برد: بسه دیگه... با هردوتونم! ما جلو در و همسایه آبرو داریم. نگاهش را به آرش داد و با اخم پررنگی ادامه داد: من خودم بهتر میدونم چکار کنم، تو نمیخواد برام تعیین تکلیف کنی! آرش پوزخند زد و لب به کنایه باز کرد: خوبه که هنوزم طرفدارشی! پلهها را باس...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 34
مهوا سرش را پایین انداخت و چهرهاش در هم شد. حامی همان اندازه که مهربان بود و ملاطفت به خرج میداد، به وقت عصبانیت، جدی و ترسناک میشد. تشر که میزد، زبان دخترک بند میآمد و حرفهایش را از یاد میبرد. همین خشم کنترلنشدنی، آن حادثهی تلخ را رقم زده بود. مهوا نگاهش را از دست مشتشدهی حامی بالا ...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 35
شیدا داخل خانه سرک کشید و با دیدن تصویر آرش، نیشخند زد. - اوه اوه... اوضاع داره قاراشمیش میشه، من برم دنبال آزمایش خون! قدمی عقب رفت و چشمکی حوالهی مهوا کرد. - من برم ساختمون خالی میشه، بهونهی حموم رفتنم که دستت دادم! مهوا لب گزید و دمپایی مقابل پایش را برداشت که شیدا خندهکنان سمت پله...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 36
نگاهش ثابت مانده بود و حتی توان پلکزدن نداشت. با دهانی نیمهباز بهکندی نفس میکشید و حجم سنگینی را روی سینهاش احساس میکرد. انگار که دستهایی تنومند، گلویش را فشرده باشند و او هر لحظه به مرگ نزدیکتر شود! لبهایش چندینمرتبه باز و بسته شدند اما آوایی از گلویش شنیده نشد. بهتزده و با تقلایی د...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 37
- خدا مرگم... مهوا! با فریاد هولناک ستاره، همگی سمت دخترک دویدند. ستاره زودتر از هرکسی خودش را بالای سرش رساند و او را در آغوش کشید. به صورتش سیلی میزد و دلنگران نامش را تکرار میکرد. - مهوا... مهوا عزیزم... مهوا اما جوابی نمیداد و تنها نالههای ریزی از گلویش شنیده میشد. صدای گریهی ک...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 38
حامی میان حیاط قدم زد. در فکر فرورفته بود و از سیگارش کام میگرفت. با چهرهای عبوس گفت: نمیدونم، شاید سهند... شایدم ربطی به مهوا داشته باشه. این دختر، اون مهوای همیشگی نیست. باید سر از کارش دربیارم! نیما نفسش را بیرون داد و از کنار باغچه بلند شد. سمت حامی رفت و دستهایش را داخل جیبهای شلوارش ...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 39
یکساعت بیشتر به پایان ساعت کاری شرکت نمانده بود و نیما مشغول بررسی حسابها بود که تقهای به در اتاقش خورد. با خستگی سرش را بالا گرفت و چین به پیشانیاش افتاد. - بله، بفرمایید. در اتاق باز شد. نیما که انتظار دیدن آبدارچی را داشت و گمان میکرد مثل هرروز چای آوردهاست، با دیدن حامی، ابروهایش گر...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 40
یکتا اما اصرار کرد و گفت: بیا بریم دیگه، مزاحم چیه؟ تعارف که نداریم با هم. حنانه کمی مردد ایستاد و امیر پیاده شد. چمدانش را داخل صندوقعقب گذاشت و حنانه ناچار روی صندلی عقب نشست. یکتا نیز پیاده شد و کنار حنانه جای گرفت. دقایقی بیشتر از حرکتشان نمیگذشت که گوشی امیر زنگ خورد. با دیدن شمارهی آرش...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
