پارت سی و سوم :

امیر خواست جواب بدهد که حنانه صدایش را بالا برد: بسه دیگه... با هردوتونم! ما جلو در و همسایه آبرو داریم.
نگاهش را به آرش داد و با اخم پررنگی ادامه داد: من خودم بهتر می‌دونم چکار کنم، تو نمی‌خواد برام تعیین تکلیف کنی!
آرش پوزخند زد و لب به کنایه باز کرد: خوبه که هنوزم طرفدارشی!
پله‌ها را باسرعت بالا رفت و حنانه بغض‌آلود وارد خانه شد. نان‌ها را روی میز آشپزخانه گذاشت و روی صندلی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    1

    با اومدن امیر دیگه از اینم جالب تر میشه

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    جالبه

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏♥

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    در یک کلام عالی ممنون از قلم زیباتون

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    عزیزمی، ممنونم از انرژی خوبت🥰😘

    ۲ سال پیش
  • رازیل

    1

    ممنون از رمان زیباتون

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما عزیزم🥰😘

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    جالله

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    4

    امیر پس دل حنارونشکونده این خودحنابوده نخواسته حالا مطمئنم عاشق ارش

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    پس چرا نامزد کردن، وقتی هیچکدوم همو نمی خواستن پس حنانه عاشق کیه که مطمئن پدرش مخالفه

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    شاید غیر ممکن باشه ولی شاید عاشق آرش باشه هم سید از آرش خوشش نمیاد هم درباره موهای کوتاه و بلند و... به آرش گفت

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    نمی‌دونم... ببینیم چی میشه؟ ممنون از نظرت عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    ❤️❤️❤️💋

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏❤ نظرت رو هم بگو سانازجون، خوشحال میشم

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالییی عالییی خیلی ممنون ❤️💋وایییی منم از این داداش ها میخوام😍😥

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم که انرژی میدی. 🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • محیا

    1

    چقدر داستان جذاب شدهههه

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    مونده تا اوج‌گیری داستان😉🌹

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    در مورد امیر یکه به قاضی رفتیم حالا حنانه چه مشکلی داره با چرا امیر با اینکه با مهوا محرم بوده ،از هم جدا شدن ممنونم نگار جون 🙏♥️💓💓

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون از نظرت مریم جون🌹🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!