پارت سی و هشتم :

حامی میان حیاط قدم زد. در فکر فرورفته بود و از سیگارش کام می‌گرفت. با چهره‌ای عبوس گفت: نمی‌دونم، شاید سهند... شایدم ربطی به مهوا داشته باشه. این دختر، اون مهوای همیشگی نیست. باید سر از کارش دربیارم!
نیما نفسش را بیرون داد و از کنار باغچه بلند شد. سمت حامی رفت و دست‌هایش را داخل جیب‌های شلوارش فرو برد.
- تنها راهش همونه که گفتم. یه مدت باید بیفتی دنبالش. البته اگر نمی‌تونی و امکان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    اوه تعقب کنه بفهم رفته مهمونی چی میشه

    ۲ سال پیش
  • محیا

    1

    حالا خوبه امیر و آرش هردو عاشق مهوا بشن ، چه آشوبی بشه😁😁😁

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    واقعا نمیدونم امیر مهوا رو دوست داره یا نه ،ممنونم نگارجون ♥️💋♥️

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!