پارت سی و هشتم :
حامی میان حیاط قدم زد. در فکر فرورفته بود و از سیگارش کام میگرفت. با چهرهای عبوس گفت: نمیدونم، شاید سهند... شایدم ربطی به مهوا داشته باشه. این دختر، اون مهوای همیشگی نیست. باید سر از کارش دربیارم!
نیما نفسش را بیرون داد و از کنار باغچه بلند شد. سمت حامی رفت و دستهایش را داخل جیبهای شلوارش فرو برد.
- تنها راهش همونه که گفتم. یه مدت باید بیفتی دنبالش. البته اگر نمیتونی و امکان
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
0اوه تعقب کنه بفهم رفته مهمونی چی میشه