رمان زندگی را نمی بازم
- به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
- 161 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 186.3K 👁
- 864 ❤️
- 3.6K 💬
خلاصه رمان عاشقانه زندگی را نمی بازم
مهوا بهخاطر حل مشکلی که هیچکس از آن خبر ندارد، ناخواسته وارد یک بازی میشود که هرچه میگذرد بر نقشهای کذاییاش در این بازی اضافه میشود. او میخواهد تا آنجا ادامه دهد که بانی این اتفاقات را پیدا کند و انتقام بگیرد اما...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 161
صبحانهشان را که تمام کردند، روشنک و مادرش هم بیدار شدند. مهوا برای آمادهشدن به اتاقش رفت. لباسهای راحتیاش را با مانتوشلوار اسپرت عوض کرد و جلوی آینه، مشغول ضدآفتاب زدن به صورتش شد. نگاهش به جعبهی کوچک روی میز افتاد. غبار غم بر دلش نشست و جعبه را آهسته برداشت. گردنبند و دستبند توتفرنگی که ...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 160
*** ساعتی از رفتن مهمانها میگذشت. آرش روی فرش سبزرنگی که در حیاط پهن بود، بیحوصله و پکر نشسته و دستهایش را دور زانوهایش قلاب کرده بود. نگاهش به آسمان بود و فکرش پیش مهوا. یکتا با سینی کوچک چای کنارش نشست و گفت: چقدر خوب شد امشب خونهای، ولی کاش مهوا هم میموند. اخم آرش غلیظتر شد و حرفی ...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 159
تماس را قطع نکرده بود که حامی لب باز کرد: تو تمام مدتی که من تقلا داشتم، یهذره به چشمت بیام، تو دلت، فکرت، پیش آرش بوده؟ پیاپی پلک زد و با فشردن لبهایش، بغضش را فرو برد و مکث کوتاهی کرد. حنانه بیحرف، آن سوی خط به حرفهایش گوش سپرده بود. - وقتی دیدم، شنیدم بابات میخواد از ترس آبرو تو رو بد...
بروزرسانی در : ۴۶۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 158
نگاه حامی هم به صفحهی گوشی بود و ابروهایش گره افتاد. زیر لب زمزمه کرد: حنانه! فکری مثل تیر رهاشده از چله، از ذهنش عبور کرد و صدای مهوا در سرش پیچید:« تو میدونستی آرش دوسش داره، تو دیگه چرا بری خواستگاری و بشی مانع؟!» قلبش هری فروریخت و افکار پریشان در سرش پیچ و تاب خورد. دلش آشوب شد و نگاه تن...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
Setayesh
در پارت 210گفتم مامانش مهربونه، راهنماییش میکنه. دلداریش میده. حالا رفتارش از حامی بدتر بود😒
۲ ماه پیشSetayesh
در پارت 90اخی.. ارش و مهوا چی بودن چی شدن😂😂
۲ ماه پیشSetayesh
در پارت 40رابطه ای که شبیه رابطه دوتا دشمن بود، تبدیل به رابطه ای عاشقانه شد که، عشق و صبر و امید داخلش بی خد و مرزه🥺🌠
۲ ماه پیشSetayesh
در پارت 30واااای مهوا یعنی تو چیکار کردی😔 مثل همیشه عالی بود نگار جونم🤍🪞
۲ ماه پیشSetayesh
در پارت 10شخصیت های رمان خیلی قشنگن😍 یکتا چقد قشنگه😍🎀کاش عکس اون ایدای وحشی و خواهرشم بودا😕خسته نباشی نگار جونم💜صد درصد با جمله نگارجونم و اسمم یادت میاد من کیم😁اگر یادت نیومد بگو تا بگم من کیم😅
۲ ماه پیشArikho
0نگار جانم، تا جایی که از کامنتا متوجه شدم انگار اکثر رمان هات بهم مرتبطن من خواهر خوانده و مهجور عشق رو خوندم، ممنون میشم بگی رمان های مرتبطت به چه ترتیبن؟
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
سلام عزیزم. درسته رمانها با هم در ارتباط هستن اما اگر به هر دلیلی نخواستی یا نتونستی یکی از رمانها رو بخونی، هر رمان بهتنهایی موضوعش کامل هست و ناتمام نمیمونه. اما اگر خواستی به ترتیب بخونی،(رمان خواهرخوانده، بعدش مهجور عشق)(رمان التیام، یک عمرتاوان، بعدش گرداب سرنوشت)(زندگی را نمیبازم.سوت پایا
۳ ماه پیشArikho
0ممنون عزیزم❤️
۳ ماه پیشدانی
در پارت 750از شیدا و ستاره خوشم نمیاد . فضولن
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😁😁طفلیا...(راستی دوستان اگر کنجکاو بودین گذشتهی شیدا و ستاره رو هم بخونید تو همین اپ رایگان هست رمانش. شیدا تو رمان«یک عمر تاوان» و ستاره تو رمان «مهجور عشق») ممنون از همراهیتون💚❤🙏🏻
۶ ماه پیششادان
در پارت 1610فکر میکنم این سومین یا چهارمین رمانی هست که از شما میخونم ..واقعا قلمتون قشنگه و ادمو خسته نمیکنه ..🌷🌷جزو نویسنده های موردعلاقه امین 😍 حقیقتا این رمان رو تا الان از بقیه کارای شما بیشتر دوست داشتم .. به امید چاپ شدن هرچه زودتر این رمان زیبا 😍😍
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
بله شادان عزیزم این چهارمین رمان هست که کامنتای قشنگت رو میبینم و باعث خوشحالی و افتخار منه این همراهی شما💚❤🙏🏻رمان یک عمر تاوان رو هم با توجه به خوندن التیام و گرداب سرنوشت، توصیه میکنم بخونید چون مرتبط هستن.
۶ ماه پیششادان
در پارت 1610خواهر خوانده و مهجور عشق و التیام و یک عمر تاوان و گرداب سرنوشت ، این چندتا رو خوندم ...همشونو خیلی دوست دارم 😍😍😍
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😍😍😍😍ممنون از همراهیت عزیزم... باعث افتخاره. خوشحالم دوسشون داشتی و ممنون از اینکه نظرت رو میگی💚❤🥰😘😘
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
عزیزم... ممنون از محبتت. امیدوارم همچنان از خوندن ادامهی رمانها لذت ببری و همراهی کنی. نظر لطف و محبتت هست مهربون. متشکرم ❤❤❤🥰😘😘
۶ ماه پیششادان
در پارت 1590چقد روشنک حس خوب میده به ادم ...خدا برای حامی حفظش کنه 😍😍
۶ ماه پیششادان
در پارت 1421چقد قشنگ بود بالاخره بهم رسیدن .. ان شالله همیشه به شادی باشن کنارهم ...
۶ ماه پیششادان
در پارت 920واای واای دلم میخواد این حنانه رو اینقد بزنم که دیگه صداش در نشه ..دختره ی زرزرو پروو و الکی مظلوم .... یعنی تاحالا نشده من یه رمان از شما شروع کنم تا تمومش نکنم خیالم راحت شه ..اینقد هیجان دارم برم ببینم چی میشه
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم رمان برات اینقدر هیجان داره و دنبال میکنی شادان عزیزم. بعد از این رمان میتونی رمان سوت پایان رو بخونی👌🏻❤💚
۶ ماه پیششادان
در پارت 200من قبلا چندتا پارت خوندع بودم بعد دستم خورده بود بسته بودم برنامه دیگه هرچی هم فگر میکردم اسم داستان یادم نمی اومد..امروز تو قسمت تخفیف ها تا دیدم کلی ذوق زده شدم ...
۶ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خوشحالم رمانو دوست داشتی و دوباره پیداش کردی، ممنون از نظر و همراهیت عزبزم💚❤🙏🏻
۶ ماه پیشهدی
در پارت 710دلم برای این رمان تنگ شده بود🥲
۸ ماه پیشیاسی
در پارت 723با سلام چرا پارت ها دیگه باز نمیشن من کلی رو خونده بودم
۱۰ ماه پیش

Setayesh
در پارت 480چرا اخلاق مهوا اینطوریه😑حنانه بیخود با همه مهربون رفتار میکنه، بعضیا لیاقت مهربونی این دختر ندارن😕چقد حنانه رو دوست دارم 💞