دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه زندگی را نمی بازم از صدیقه سادات محمدی (نگار) در دنیای رمان https://novelonline.ir

رمان زندگی را نمی بازم

  • زبان فارسی
  • 186.3K 👁
  • 864 ❤️
  • 3.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه زندگی را نمی بازم

مهوا به‌خاطر حل مشکلی که هیچکس از آن خبر ندارد، ناخواسته وارد یک بازی می‌شود که هرچه می‌گذرد بر نقش‌های کذایی‌اش در این بازی اضافه می‌شود. او می‌خواهد تا آن‌جا ادامه دهد که بانی این اتفاقات را پیدا کند و انتقام بگیرد اما...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
زندگی را با همین آزمون و خطاها ساختم
زندگی را لابه‌لای غم‌ها و شادی‌ها یافتم
آرزو و حسرت و اشک و خنده‌اش را به هم بافتم
این مسیر پر فراز و نشیب را با امید تاختم
گرچه گاهی خسته و رنجور و درمانده شدم
اما این زندگی را با همه دردهایش، من نباختم
-------
باران نرم‌نرمک می‌بارید و عطر باران بهاری مشام را پر کرده بود. صاعقه‌ای آسمان را روشن کرد و ابر غرید. نگاه مهوا به آسمان گرفته و ابری افتاد. باران کمی تندتر از قبل باریدن گرفت. چشم از آسمان برداشت و مشغول شماره‌گرفتن شد. شماره‌ی ناشناسی که با تهدیدهایش او را در این هوای بارانی کنار خیابان کشانده بود.
بارانی سرمه‌ای‌رنگ به تن داشت و پرکلاغی‌های لختش از زیر شال سفید، بیرون خزیده بود. سمت ایستگاه اتوبوس رفت تا زیر سایه‌بانش پناه بگیرد. تماس‌هایش بی‌پاسخ ماند.
بعد از کمی انتظار و در حالی که مدام با گوشی میان دستش ور می‌رفت، راه افتاد. کمی بعد، ماشینی جلوی پایش متوقف شد و شیشه‌ را پایین آورد. دخترک بی‌آنکه راننده را دیده باشد، به هوای مزاحمت، کمی عقب رفت.
- مهوا؟
با شنیدن آن تُن صدای آشنا قلبش لرزید. به پشت‌سر نگاه کرد. در یک لحظه، رنگ از رخش پرید و لرز خفیفی به تنش نشست. جزء به جزء صورت آن مرد جوان را کاوید. اثری از رد زخم کوچکی روی گونه‌اش نبود. نگاهش از روی گونه پایین آمد و ساعد دستی را که روی فرمان بود، نشانه گرفت. با دیدن تاتوی روی ساعد، که طرح کوچکی از ضربان قلب بود، نفسش را آهسته بیرون داد و لب زد: اشتباه گرفتین!
سربه‌زیر و با قدم‌هایی تند، از ماشین فاصله گرفت اما آرش بلادرنگ از ماشین پیاده شد. به دنبالش قدم تند کرد و صدا زد: اشتباه نگرفتم... خانم محتشم...!
مهوا حالا می‌دوید و سعی داشت خودش را به مترو برساند. بند کیفش از پشت‌سر کشیده شد و زمین خیس و لغزنده باعث شد تا تعادلش را از دست بدهد که بازوهایش اسیر دست‌های قدرتمند آرش شد و ایستاد. نفس‌نفس می‌زد و او خشمگین تشر زد: چرا فرار می‌کنی پس؟ از چی فرار می‌کنی؟ ربط تو و بابای من چیه؟ ها... ن؟
مهوا خودش را از حصار دست‌های او آزاد کرد. آن موهای مواج و باران‌خورده که روی پیشانی‌اش ریخته بود، آن چشم‌های خاکستری و نگاه سرکش، ولوله‌ای در قلبش بپا کرده بود. کهنه‌زخم قلبش سر باز کرده بود و جایش چون آتش می‌سوخت. با درماندگی گفت: ولم کن... من هیچ ربطی به بابای تو ندارم. اصلا نمی‌فهمم از چی حرف می‌زنی؟
آرش دست به گوشه‌ی شالش برد و نهیب زد: بیا تا حالیت کنم درباره‌ی چی حرف می‌زنم؟
تقلای مهوا برای خلاصی از دست آرش، توجه عابرین را به خود جلب کرده بود و چندنفری به خودشان اجازه‌ی مداخله دادند.
- آقا چکارش داری؟ چکاره‌شی اصلا؟!
مهوا هراسان رو به مردهای غریبه گفت: مزاحمم شده... نمی‌شناسمش... ولم کن!
التماس‌هایش غیرت مردها را به جوش آورد و آرش را از دخترک دور کردند.
- دروغ میگه سلیطه... ولم کنید. وایسا ببینم... بابای من کجاست؟ چه بلایی سرش آوردی؟ بیچاره‌ت می‌کنم.
مهوا کیفش را محکم در آغوش گرفت و زیر باران تند بهاری، سمت ایستگاه مترو دوید.
***
با سوزش لبش، آخ ریزی گفت و پلک روی هم فشرد. سرش را عقب برد و گفت: یواش‌تر دختر... چکار می‌کنی؟
یکتا ابرو در هم گره زد و دومرتبه دستمال را کنج لبش گذاشت.
- خجالت بکش اینقدر لوس و مامانی نباش! تو که تحمل یه زخم کوچیک روی لبت رو نداری، بیخود میری وسط خیابون با مردم دست‌به‌یقه میشی!
آرش اخم‌آلود لب به تندی باز کرد: زخم کوچیک؟! لبم قشنگ شکاف خورده... مرتیکه الاغ با اون کله‌ی طاسش صاف کوبید تو دهنم... شانس آوردم دندونم نشکست!
- خب معلومه وسط خیابون میری دنبال دختر مردم، خفتش می‌کنی اونا هم فردین‌بازیشون گل می‌کنه.
آرش زخم لبش را به‌آرامی لمس کرد و با تمسخر گفت: دختر مردم؟! اون اگر صاحاب داشت که با بابای پنجاه‌ساله‌ی من جور نمی‌شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 20 درصد تخفیف

فقط تا فردا ( تا پایان روز پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان زندگی را نمی بازم
  • Setayesh

    در پارت 480

    چرا اخلاق مهوا اینطوریه😑حنانه بیخود با همه مهربون رفتار میکنه، بعضیا لیاقت مهربونی این دختر ندارن😕چقد حنانه رو دوست دارم 💞

    ۲ ماه پیش
  • Setayesh

    در پارت 210

    گفتم مامانش مهربونه، راهنماییش میکنه. دلداریش میده. حالا رفتارش از حامی بدتر بود😒

    ۲ ماه پیش
  • Setayesh

    در پارت 90

    اخی.. ارش و مهوا چی بودن چی شدن😂😂

    ۲ ماه پیش
  • Setayesh

    در پارت 40

    رابطه ای که شبیه رابطه دوتا دشمن بود، تبدیل به رابطه ای عاشقانه شد که، عشق و صبر و امید داخلش بی خد و مرزه🥺🌠

    ۲ ماه پیش
  • Setayesh

    در پارت 30

    واااای مهوا یعنی تو چیکار کردی😔 مثل همیشه عالی بود نگار جونم🤍🪞

    ۲ ماه پیش
  • Setayesh

    در پارت 10

    شخصیت های رمان خیلی قشنگن😍 یکتا چقد قشنگه😍🎀کاش عکس اون ایدای وحشی و خواهرشم بودا😕خسته نباشی نگار جونم💜صد درصد با جمله نگارجونم و اسمم یادت میاد من کیم😁اگر یادت نیومد بگو تا بگم من کیم😅

    ۲ ماه پیش
  • Arikho

    0

    نگار جانم، تا جایی که از کامنتا متوجه شدم انگار اکثر رمان هات بهم مرتبطن من خواهر خوانده و مهجور عشق رو خوندم، ممنون میشم بگی رمان های مرتبطت به چه ترتیبن؟

    ۳ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. درسته رمان‌ها با هم در ارتباط هستن اما اگر به هر دلیلی نخواستی یا نتونستی یکی از رمان‌ها رو بخونی، هر رمان به‌تنهایی موضوعش کامل هست و ناتمام نمی‌مونه. اما اگر خواستی به ترتیب بخونی،(رمان خواهرخوانده، بعدش مهجور عشق)(رمان التیام، یک عمرتاوان، بعدش گرداب سرنوشت)(زندگی را نمی‌بازم.سوت پایا

    ۳ ماه پیش
  • Arikho

    0

    ممنون عزیزم❤️

    ۳ ماه پیش
  • دانی

    در پارت 750

    از شیدا و ستاره خوشم نمیاد . فضولن

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😁😁طفلیا...(راستی دوستان اگر کنجکاو بودین گذشته‌ی شیدا و ستاره رو هم بخونید تو همین اپ رایگان هست رمانش. شیدا تو رمان«یک عمر تاوان» و ستاره تو رمان «مهجور عشق») ممنون از همراهیتون💚❤🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1610

    فکر میکنم این سومین یا چهارمین رمانی هست که از شما میخونم ..واقعا قلمتون قشنگه و ادمو خسته نمیکنه ..🌷🌷جزو نویسنده های موردعلاقه امین 😍 حقیقتا این رمان رو تا الان از بقیه کارای شما بیشتر دوست داشتم .. به امید چاپ شدن هرچه زودتر این رمان زیبا 😍😍

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    بله شادان عزیزم این چهارمین رمان هست که کامنتای قشنگت رو می‌بینم و باعث خوشحالی و افتخار منه این همراهی شما💚❤🙏🏻رمان یک عمر تاوان رو هم با توجه به خوندن التیام و گرداب سرنوشت، توصیه می‌کنم بخونید چون مرتبط هستن.

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1610

    خواهر خوانده و مهجور عشق و التیام و یک عمر تاوان و گرداب سرنوشت ، این چندتا رو خوندم ...همشونو خیلی دوست دارم 😍😍😍

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😍😍😍😍ممنون از همراهیت عزیزم... باعث افتخاره. خوشحالم دوسشون داشتی و ممنون از اینکه نظرت رو میگی💚❤🥰😘😘

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    عزیزم... ممنون از محبتت. امیدوارم همچنان از خوندن ادامه‌ی رمان‌ها لذت ببری و همراهی کنی. نظر لطف و محبتت هست مهربون. متشکرم ❤❤❤🥰😘😘

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1590

    چقد روشنک حس خوب میده به ادم ...خدا برای حامی حفظش کنه 😍😍

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 1421

    چقد قشنگ بود بالاخره بهم رسیدن .. ان شالله همیشه به شادی باشن کنارهم ...

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 920

    واای واای دلم میخواد این حنانه رو اینقد بزنم که دیگه صداش در نشه ..دختره ی زرزرو پروو و الکی مظلوم .... یعنی تاحالا نشده من یه رمان از شما شروع کنم تا تمومش نکنم خیالم راحت شه ..اینقد هیجان دارم برم ببینم چی میشه

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحالم رمان برات اینقدر هیجان داره و دنبال می‌کنی شادان عزیزم. بعد از این رمان میتونی رمان سوت پایان رو بخونی👌🏻❤💚

    ۶ ماه پیش
  • شادان

    در پارت 200

    من قبلا چندتا پارت خوندع بودم بعد دستم خورده بود بسته بودم برنامه دیگه هرچی هم فگر میکردم اسم داستان یادم نمی اومد..امروز تو قسمت تخفیف ها تا دیدم کلی ذوق زده شدم ...

    ۶ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحالم رمانو دوست داشتی و دوباره پیداش کردی، ممنون از نظر و همراهیت عزبزم💚❤🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 710

    دلم برای این رمان تنگ شده بود🥲

    ۸ ماه پیش
  • یاسی

    در پارت 723

    با سلام چرا پارت ها دیگه باز نمیشن من کلی رو خونده بودم

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 20 %
هنوز عضو رمان نشدی؟