لیست کلیه پارتهای رمان زندگی را نمی بازم : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 161
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 121
بازوی دخترک را گرفت و او را از جا بلند کرد، بیتوجه به حضور و نگاه حبیب و روشنک، سمت حیاط بردش. مهوا مقاومتی نکرد و دنبالش قدم برداشت. به هوای آزاد احتیاج داشت. کنار شیرآب داخل حیاط نشست. آرش شیر را باز کرد و او مشتی آب به صورتش پاشید. کمی آرام گرفت که آرش گفت: بهتره بریم، حالت اصلا خوب نیست. ب...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 122
ساعتی بعد، مهوا مشغول جمعکردن وسایلش بود و آرش پشت در اتاق قدم میزد. نگاهی به ساعتمچیاش انداخت. سری با تأسف به طرفین تکان داد و شمارهی حامی را گرفت. همین که تماس وصل شد، گفت: نیومدی چرا؟ الان میریمآ! مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: بابا این خیلی قاتی کرده، من باهاش بحث کنم میذاره تنها میره. ...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 123
نگاه توران به دخترک خشک شد، به لبهایش خیره ماند و بهگمانش اشتباه شنیده باشد، بهزحمت صدایش را آزاد کرد و پرسید: چی گفتی؟! حامی کنار مهوا نشست و نگاه پر از سرزنش و گلایهاش را به توران دوخت. - دلم میخواد بگی اشتباه شده... بگی عموحبیب چرند گفته! تو زندگی کسی رو از هم متلاشی نکردی، تو به همجن...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 124
قوت دستانش برای تقلا داشت کم میشد و اشکهای مهوا روی صورتش میچکید که حامی از جا برخاست. بازوهای دخترک را گرفت و محکم فشرد. - مهوا بسه... به خودت بیا دختر. ما با هم حرف زده بودیم... ولش کن! مهوا گلوی زن را رها کرد و حامی او را به آغوش کشید. سر روی سینهی حامی گذاشت و بلندبلند گریه کرد. صدای ن...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 125
با خداحافظی کوتاهی، تماس را قطع کرد. گوشی را روی تخت انداخت و اتاق را ترک کرد. حامی روی تشک، دو بالشت گذاشته و لم داده بود. سیگار بین انگشتانش بود و چشمهایش کمی قرمز شده بود. - حامی بسه... یهبند سیگار میکشی! اینهمه حرفای قشنگ به من میزنی، امیدوارم میکنی، بعد خودت سیگار پشت سیگار میکشی؟! ...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 126
سرسنگین جواب داد: سلام. - حنانهم. - میدونم، کاری داشتی؟ حنانه کمی سکوت کرد و با صدایی لرزان گفت: خواستم حالتو بپرسم. خوبی؟ آرش زبان روی لب کشید و جواب داد: ممنون، خوبم. - م... من... خواستم بگم... یعنی... آرش میان حرفش آمد و گفت: میشه لطفا سریعتر حرفتو بگی؟ من وقت ندارم زیاد صحبت کنم...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 127
مهوا ماتومبهوت نگاهش خشک شده بود به چشمهای منتظر آرش. گرمای نگاه و لبخند پرمهرش با همیشه فرق داشت و احساس میکرد مقابل حرارت نگاهش، دارد ذوب میشود. گونههایش رنگ گرفت، لبش را تر کرد و با صدایی لرزان گفت: م... ببین... ببین آرش، اگه... اگه داری مثل همیشه شوخی میکنی، باید بگم اصلا شوخی جالبی نیس...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 128
تا رسیدن به خانه، حرفی بینشان ردوبدل نشد. ماشین که مقابل خانه متوقف شد، مهوا شاخهگلها را برداشت، حرف تا پشت لبهایش میآمد و میخواست مهلت بگیرد اما تردید داشت. آرش نگاهش کرد و گفت: امشب فایلها رو واست میفرستم تلگرام، تا الان اگه امروز و فردا کردم، چون حس میکردم حال روحی مناسبی نداری برای خ...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 129
مهوا مردد در نوشتن جواب پیام، بارها نوشت و آرش با لبخند به بالای صفحهی گوشی و «در حال نوشتن...» خیره بود. وقتی بعد از چنددقیقه جملهی کوتاه «باشه، شببخیر» را دید، بلند خندید. در جوابش نوشت: میدونم حرف اصلیتو نگفتی ولی باشه، شببخیر. گوشی را کنار گذاشت و منتظر عرشیا ماند. طولی نکشید که در ما...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 130
آرش سعی داشت لبخندش را پنهان کند اما چشمهایش پر از شیطنت و خنده بود. - چرا قربونت برم؟ چرا محاله؟! من نه قید شما رو میزنم، نه سرخود ازدواج میکنم. اتفاقا مامانگلی من خودش زنگ میزنه قرار میذاره، منم خوشتیپ میکنم، با هم میریم خواستگاری! هان؟ نرجس چپچپ نگاهش کرد و با جدیت جواب داد: آرش......
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 131
صدای زنگ تلفن، خوابش را بر هم زده بود. شاید فقط یکساعت از خوابیدنش میگذشت و گیج و خسته بود. کلافه از جا برخاست و تلوتلوخوران سمت در رفت. همینکه در اتاقش را باز کرد، حامی با حولهای که دور کمرش بسته بود، در حالی که هنوز از موهایش آب چکه میکرد، باعجله سمت تلفن رفت. مهوا رو گرداند و به اتاق برگ...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 132
اطراف نامش را با گلبرگهای سرخ پوشانده بود و شروع به حرفزدن کرد: مامانپری... من فقط چندتا عکس ازت دیدم، اما مهر مادریت رو میتونم حس کنم. از وقتی میام سر خاکت، خیلی سبک شدم. با هربار حرفزدن باهات... حالم خیلی خوب میشه. میدونم میشنوی، میدونم برام دعا میکنی، حواست بهم هست. ولی خب... یه حسرتی...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 133
رو به روشنک که نگاهش میکرد، برگشت و اخم کرد. تعجب و گلایه در هم آمیخته بود و پرسید: چرا بهم چیزی نگفتین؟! روشنک شانه بالا انداخت و جواب داد: من بیتقصیرم، همهچیز رو حامی برنامهریزی کرده! اخمش غلیظتر شد و سمت اتاقها رفت. صدای احوالپرسی و خوشوبش، هنوز به گوشش میرسید. شیطنت بچهها و سروصد...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 134
نرجس به چهرهی نگران پسرش نگاه کرد و با لبخند کمرنگی رو به حبیب گفت: بله، کمسعادتی از ما بود که افتخار آشنایی با خانوادهی گرم و صمیمی، مثل شما رو نداشتیم. میدونید آخه ازدواجشون اصلا به مهمونی و مراسم و این حرفا نکشید. یه صیغهی محرمیت خونده بودن که بعدها مراسم بگیرن اما خب، عمر پسرم به دنیا نب...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 135
قلب دخترک تند میتپید و دنبال کلمهای برای جواب میگشت. کلمهای که نه به معنای نخواستن باشد و نه به این زودی موافقت کند. مردد لب باز کرد: دلم... خب... دلم که... تقهای به در اتاق خورد و آرش که چشم به لبهای مهوا دوخته بود، حرصآلود پلک روی هم فشرد و او فورا قدمی عقب رفت. با چشم و ابرو به آرش اشا...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 136
- ولی من نمیذارم! یا جوابت منفی باشه که بره، یا اگر اوکی دادی و قراره آرش هرروز رفتوآمد کنه، باید عقد بشین، محضری و رسمی! مهوا سرش را زیر ملافه برد و گفت: پس بگو جوابم منفیه! اینبار صدای حامی کمی بلند شد و تشر زد: ئه... مهوا! تو چرا با دست پس میزنی، با پا پیش میکشی؟ چته خب؟ دردت چیه؟ - ...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 137
باز هم خانهی عموحبیب شلوغ و پر از مهمان شده بود. اینبار اما جمع، کمی صمیمیتر بود و بگووبخند داشتند. بحث سر تعیین روز و مکان عقد بود که بزرگترین مشکلش، نبودن شناسنامهها و مدارک بود. یکتا صدایش را میان همهمه بلند کرد و گفت: بابا خب شناسنامه رو میارن دیگه، پنجاهنفر آدم که نمیتونن برای یه عقد...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 138
با رفتن آرش، مهوا تماس را وصل کرد اما حرفی نزد و در سکوت، منتظر صدای دخترک بود که با مکث و مردد گفت: الو... آرش؟! با شنیدن صدای حنانه، لبهایش روی هم فشرده شد و گوشی را در دستش فشرد. پوزخند زد و جواب داد: من مهوام...! لحظهای بینشان سکوت برقرار شد. از داخل خانه صدای صحبت و خنده میآمد. حنانه...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 139
حبیب و نرجس مشغول تعارف و صحبت بودند که گوشی حامی زنگ خورد. همانطور که لبخند روی لب داشت و در پی تعارفهای عموحبیب، او هم به آرش و مادرش اصرار میکرد تا شب را آنجا بمانند، دستش را داخل جیب شلوار کتانیاش برد و گوشی را بیرون آورد. با دیدن اسم «ندا» لبخندش محو شد و از جمع فاصله گرفت. - الو...؟ ...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 140
صبح روز بعد، وقتی آفتاب تازه از لب دیوار به داخل حیاط سرک کشیده بود و گنجشکان، پرسروصدا لابهلای درختان از این شاخه به آن شاخه میپریدند، بساط سفره در خانهی حبیب چیده شده بود. همگی دور سفره جمع بودند و برای انجام کارها، مشورت و برنامهریزی میکردند. آقایان مسئول خرید میوه و وسایل برای تزئینات ...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
