پارت سی و یک :
چراغقرمز بود و آرش گوشیاش را برداشت. پیامک مهوا را خواند و اخمهایش در هم رفت. زیر لب با غیظ زمزمه کرد «امیر... امیر... امیر! کی تموم میشه این کابوس لعنتی؟! کی؟»
با سبز شدن چراغ و صدای بوق ماشینها، حرکت کرد. وقتی به خانه رسید، چراغهای هردو طبقه خاموش بودند. آهسته و بیسروصدا سمت راهپله رفت؛ نزدیک که شد، احساس کرد پردهی سفید یکی از اتاقهای طبقهی پایین تکان خورد. ایستاد و نگا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Z
1چه جایی تموم شد أه عالی بود
۲ سال پیشنسترن
0این روزا مردم خیلی پرو شدن
۲ سال پیشزهرا
1بلاخره اقاامیرپیداشد انشالله که اومده باشه *** ازرازهابرداره بدونیم چی به چیه
۲ سال پیشمحیا
0امیر چرا اومده !!
۲ سال پیشZarnaz
1امیر آمد دل یک دیگه رو ببره با جذابیتش بعد ولش کنه بره🤣😝الان دوتا رو بدبخت کرده🤦 ♀️همون محوا حق داره میخواد سر به تنش نباشخ😎عالی بود مرسی نگار جونم ❤️💋
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
با جذابیتش دل یکی دیگه رو ببره... 😂😂 خوب گفتی، خوشم اومد. 😁
۲ سال پیشساناز
0💐💐
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🙏🌹
۲ سال پیشمریم گلی
1امیر با مهوا محرم بوده ،با حنا نامزد بوده و هردو شونو ول کرده ،من یه کم گیج شدم ،ممنونم نگار جون🙏♥️💓♥️
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه... 😉
۲ سال پیشم
1این امیر خیییییلی از آرش پرروتره ،با چه رویی اومده خونه اینا
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خییییلی 😁
۲ سال پیشرویا
1امیر باز امده چه دستگلی آب بده😂 ممنون نگار عزیز❤️🌹
۲ سال پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😂😂 شاید میگه تا سه نشه... منتظر سومی باشیم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0آوایلاخیلی امیرآمدلیلی😱🙏