پارت سی و دوم :

گونه‌های دخترک رنگ گرفته بود و زبانش نمی‌چرخید که حرفی بزند. امیر جلوتر آمد و همانطور که خاک از شلوارش می‌تکاند، پرسید: خوبی؟ بقیه کجا رفتن؟
حنانه با لکنت جواب داد: اوم... م... من... یعنی تو...
لبخند امیر پررنگ‌تر شد و گفت: جن دیدی مگه دختر؟ چرا اینقدر هول شدی؟ خودتم باورت شده من همون هیولایی‌ام که همه ازش حرف می‌زنن؟
حنانه لبه‌ی روسری‌اش را دست کشید و نگاهش را پایین انداخت. سØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    آخه ازدردی که امیرنمیدونه🙏

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    5

    ارش شاکیه چوت دلش پیش حناوفک میکنه حنا عاشق امیره بنظرم حنا هم عاشق ارش

    ۲ سال پیش
  • رویا

    1

    ممنون بابت پارت هدیه ممنون نگار عزیز❤️

    ۲ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🫀🫀

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    3

    سپاسگزارم از بابت پارت هدیه ، الان امیر طلبکار شده که دو نفررو گذاشته سر کار ؟ممنونم نگار جون🙏♥️💓♥️

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    🙏❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️