پارت سی :

حامی کمی فکر کرد و آهسته سری با تأیید تکان داد. پاکت سیگار را از جیبش بیرون کشید و حین برداشتن یک‌نخ از آن، زیر لب گفت: باشه، شما برو... من میام.
گل از گل توران شکفت و پیشانی پسرش را بوسید. با لبخند دندان‌نمایی گفت: الهی مادر قربون دل مهربونت بره. می‌دونم مهوا دلتو شکسته، حق داری. اما به قول خودش بچگی کرده، ندونم کاری کرده. خیلی هم پشیمونه و پریشون‌احوال... با دلش راه بیا، جز تو کسی رو ند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا محمدی

    0

    سلام خسته نباشید رمان زیبا و آموزنده ای است

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    چی شدمحرم امیربوده مهوا !!یعنی پنهونی *** شده؟چه اعتمادی حامی به مهواداره ومهوابااین کاراش گندزده به اعتمادش بیچاره حامی وقتی بفهمه چقدرناراحت بشه

    ۲ سال پیش
  • هدی

    0

    😲

    ۲ سال پیش
  • محیا

    1

    امیر و مهوا محرم بودن ، پس چرا جداشدن؟ بی دلیل نبود امیر نگران مهوا بود

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    محرم امیر بود و چی باعث جدایشون شد ؟هی داره جالبتر ومعمایی تر میشه ،ممنونم نگار جون🙏♥️💓♥️

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    بانوی پاکدامن آرش خیلی جالب بود،خوب گیریم محرم بودین اونم بدون اطلاع خانواده دیگه نباید که تمام مراحل زندگی مشترکو طی میکردی که

    ۲ سال پیش
  • رویا

    1

    نه خیلی جالب شدپارت بعدی کجایی که چشم براهتم 😂 ممنون نویسنده عزیز❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!