لیست کلیه پارتهای رمان زندگی را نمی بازم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 161
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 1
مقدمه: زندگی را با همین آزمون و خطاها ساختم زندگی را لابهلای غمها و شادیها یافتم آرزو و حسرت و اشک و خندهاش را به هم بافتم این مسیر پر فراز و نشیب را با امید تاختم گرچه گاهی خسته و رنجور و درمانده شدم اما این زندگی را با همه دردهایش، من نباختم ------- باران نرمنرمک میبارید و عط...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 2
یکتا روی مبل تکنفره نشست و مغموم لب زد: دروغه... دروغه آرش... این کارا به بابای من نمیاد. باباالیاس من اینجوری نیست. اهل این حرفا نیست! آرش چشم تنگ کرد و با غیظ پرسید: پس الان کجاست؟ چرا نمیاد از خودش، آبروش و حیثیتش دفاع کنه؟ چرا فرار کرده؟! هان؟ یکتا مأیوس و درمانده اشک ریخت و آرش با خود...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 3
هراسان چشم باز کرد و نفسزنان روی تخت نشست. بدنش خیس از عرق بود و لبهایش هنوز گرم بود. دست ظریف و لرزانش را آهسته روی لبهایش گذاشت و پلک فشرد. صدای تپشهای قلبش را میتوانست در این سکوت شب بشنود. تقهای به در اتاق خورد. - مهوا... مهوا عزیزم بیداری؟ نفسش را پرصدا بیرون داد و گفت: بیا تو. د...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 4
- نه بهخدا... همینجوری پرسیدم. تو حق داری... هرچی بگی حق داری. میفهمم شرایطت رو... یهکم دیگه صبوری کن. به سرنخهای خوبی از جلال رسیدم. پیداش کنم بعدش خودم میام برای جبران. برای جبران هرچی سختی که کشیدی. هرچی از مال دنیا دارم به نامت میزنم تا راضی بشی. اون پسرهی جوالقم خودم آدم میکنم، حسابش...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 5
ناگهان به خودش آمد. دستپاچه دنبالش قدم تند کرد و گفت: وایسا ببینم... تو نمیتونی همینجوری بیای، کلی تهدیدم کنی و بعدم سرتو بندازی پایین بری! آرش تای ابرویش را بالا پراند و گفت: نمیرم! یه پنجدقیقه تو ماشین منتظرت میمونم، اما فقط پنج دقیقه! بعدش میرم. با لبخندی که حرص مهوا را درآورده بود، ...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 6
بوی تند الکل در مشامش پیچید. با اولین حرکت، درد بدنش را فراگرفت و سوزشی در دستش احساس کرد. پلکهایش آهسته از هم باز شد. تصویر محوی مقابل چشمانش آرامآرام جان میگرفت و واضح میشد. حامی با چهرهای آشفته و درهم نگاهش را به او دوخته بود. دلنگران لب زد: خوبی؟ دخترک هیچچیز به یاد نداشت. کمی تأمل ک...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 7
آرش جلو آمد. لحظاتی بدون حرف به یکدیگر خیره شدند. ساییده شدن دندانهای آرش را میشد از تکان خوردن استخوان فکش فهمید. خم شد و انگشت اشارهاش را تهدیدوار مقابل صورت دخترک گرفت و با غیظ گفت: من الان مثل انبار باروتم دخترجون... بهخاطر تو ماشینم داغون شد، صورتم شبیه کوفته شده، پامم اینجوری ناقص شده...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 8
حیاط جارو و آبپاشی شده بود. عطر گلهای محمدی و یاس باغچه آمیخته به بوی نمِخاک در فضا پیچیده بود. ستاره سبدی از توتفرنگی، آلوچه و زردآلو را روی تختگاه گذاشته بود و شیدا با سینی چای وارد حیاط شد. مانلی کنار حوضچهی کنج حیاط نشسته بود، دست کوچکش را در آب فرو میبرد و با ماهیهای قرمز حوضچه به زب...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 9
مهوا مردد و درمانده نگاهش کرد. چارهای نداشت. وقت آن رسیده بود تا بعضی از حقایق را برای او آشکار کند. با من و من گفت: پس تو هم نپرس که با پدرت چطور آشنا شدم؟ نپرس رابطهمون چی بوده؟ اصلاً به قول خودت مهم نیست. فقط همینقدر بگم الیاس تو بد دردسری افتاده. آرش شکآلود و با مکث کوتاهی پرسید: چه درد...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 10
هردو آهسته از جا برخاستند. نیما لبخند ملایمی بر لب داشت و حین اینکه نزدیک میشد، با آرش احوالپرسی کرد. مهوا متبسم گفت: معرفی میکنم. آقانیما دوست خانوادگی و همسایهمون، آرشجان از همکارای قدیمی هستن و شاید هم در آیندهای نزدیک نامزدم. لبخند نیما عمیقتر شد و دست آرش را فشرد. - بهبه... چقدر ...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 11
نگاه همه به مهوا بود و حامی وقتی تعلل خواهرش را دید گفت: چرا جواب نمیدی؟ مهوا لبخندی مصنوعی زد و به اجبار تماس را وصل کرد. - الو؟ بلند شد و از جمع فاصله گرفت. آرش مثل همیشه عصبانی و کلافه بود. - برای چی جواب نمیدی؟! دخترک پشت ماشین پارک شده در حیاط ایستاد و دستش را جلوی دهانش گرفت، با صدا...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 12
در اتاق محکم بسته شد و مهوا پلک بهم فشرد. دستهایش مشت شده بود و با حرص کنج لبش را میجوید. از جا برخاست و غرولندکنان سمت اتاقش رفت. زیر لب با خودش حرف میزد. - مار از پونه بدش میاد، دم لونهش سبز میشه. همین مونده مراسم نامزدی با آرش راه بندازم. وارد اتاق شد. در را بست و به آن تکیه داد. - نه آ...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 13
آرش با بالاتنهی برهنه مقابل آینه ایستاده بود. فوم اصلاح را به صورتش زده و مشغول تراشیدن تهریشش بود که یکتا به چهارچوب در تکیه داد. حرصآلود گفت: من نمیفهمم تو چجوری میتونی تو این موقعیت وایستی جلو آینه، ریش بتراشی! میفهمی قراره ما رو از این خونه پرت کنن بیرون یا نه؟! آرش نیمنگاهی انداخت ...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 14
مهوا دنبالش قدم تند کرد و خشمگین گوشی را از دستش کشید. نفسنفس میزد و با عصبانیت و فریاد، حقیقت را چون پتک بر سر آرش فرود آورد. - کاش یهذره از غیرت و انسانیت الیاس رو تو و امیر داشتین! من اگه اومدم سراغ باباتون برای شکایت از امیر بود. برای انتقام از امیر...! امیر که ادای عاشقای دلخسته رو درآ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 15
نگاه هر سهنفر بین یکدیگر چرخید و مهوا گوشیاش را برداشت. صدای زنگ تماس قطع شد و مهوا لب زد: آره، الیاس بود! یکتا دستهای مشتشدهاش را تکان داد و گفت: اه... ببین چکار کردی! - اما نشونهی خوبی بود! یعنی حالش خوبه. مهوا این را با خوشحالی گفت و آرش بلافاصله با تمسخر تکخندهای کرد. - ببین م...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 16
در با صدای بلندی بسته شد و یکتا معترضانه رو به آرش گفت: چرا اینقدر اذیتش میکنی؟ گناه داره بیچاره! آرش نیشخند زد و زبان روی لب کشید. - دلت نسوزه واسهش... من هنوزم به حقیقت حرفاش شک دارم. این یه کاسهای زیر نیمکاسهش هست! یکتا متفکرانه و مشکوک نگاهش کرد. لبهایش را جمع کرد و با اندکی تعلل ...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 17
حامی کمر راست کرد و صاف نشست. نفسهای عصبیاش تند و پرشتاب از سینه بیرون میآمد. سیگاری بین لبهایش گذاشت و فندک را روشن کرد. اولین کام را عمیق گرفت و همراه با بیرون دادن دود غلیظش، اشک به چشمانش نشست. با صدایی لرزان، میان گریههای آهستهی مهوا گفت: خیال میکردم خیلی با هم رفیقیم... که بدون اجاز...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 18
غروب نزدیک بود و هوای خنک عصرگاهی، بچهها را به کوچه کشانده بود. فریاد شادی گل زدنهایشان در محلهی قدیمی و کوچههای نسبتا باریک پیچیده بود. خانهی سیدعلی با وجود چندین مرتبه بازسازی و مرمت، هنوز هم آن ساخت قدیمیاش را حفظ کرده بود و سردر هلالی شکلش، با گلهای یاس پوشیده شده بود. آرش زنگ خانه ر...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 19
با آمدن طلاخانم، بساط بحث و شوخیشان جمع شد و یکتا به سؤالهای بیپایان طلا جواب میداد. از حال و روز مادرش میگفت، آوارگی پدرش و نبودن امیر! ساعتی بعد بیشتر وسایل را به طبقهی بالا برده بودند و جز چند کارتن کوچک، چیزی در حیاط باقی نمانده بود. آرش خواهرش را که در خانه همراه حنانه مشغول تدارک شام...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان زندگی را نمی بازم - پارت 20
گوشی را برداشت و رو به آرش که خیره نگاهش میکرد گفت: میشه اینقدر زل نزنی به گوشی من؟ شاید نخوام رمز گوشیمو بدونی! آرش با غیظ رو گرداند و نفسش را بیرون داد. کمی بعد مهوا گفت: خب از بلاکی دراومدی. من دیگه میرم. آرش دستپاچه گفت: کجا؟! وایسا زنگ بزنم! مهوا ابرو بالا پراند و با کلافگی جواب داد: ...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
